شیطان (شعری ازدکتر بهروز یاسمی)

غریبه آمده بود آشنا شود با من

و از مسیر مقدر جدا شود با من

به اعتقاد و به تقواش پشت پا بزند

به درد بی دینی مبتلا شود با من

خدای کودکیش را کنار بگذارد

خودش خدا بشود یا خدا شود با من

به درک تازه ای از عشق و معرفت برسد

ز قید کهنه عادت رها شود با من

بدل به من بشود من بدل به او بشوم

برای چند شبی جا به جا شود با من!

برای معرکه گیری غریبه تنها بود

در این مکاشفه می خواست ما شود با من

خلاصه - قرص و مصمم - غریبه آمده بود

که باز وارد یک ماجرا شود با من

                      οοο   

غریبه آمد و ننشسته پا شدم با او

دوباره وارد یک ماجرا شدم با او

هر آنچه قدر که راحت جدا شدم از خود

هزار مرتبه اش هم نوا شدم با او

برای آتش بازیش یک نفر کم بود

به او اضافه شدم من ‌‌دو تا شدم با او

به جان جنگل دلهای عاشق افتادیم

بلا شدم بله مردم! بلا شدم با او

مرا غریبه چنان خام و خواب وسوسه کرد

که خود روانه راه خطا شدم با او

          

هزار سال گذشت و هنوز بی خبرم

که کی ؟چگونه ؟کجا ؟آشنا شدم با او

              

در مورد شعر زیبای دوست عزیزم دکتر یاسمی در پست بعدی خواهم نوشت .

...فراموش شده( سید محمد رضا هاشمی زاده )

آه ... ای عــــابر شبـــگـــرد فرامـــوش شده

بی توام یــک گــــذر ســــرد فرامـــوش شده

ای پرستو تو سفر کردی و اینجا مـــانده است

لانه و بـــرگ گــــل زرد فــــرامـــــوش شده

وحشــت انــداخته شب در گـــذر کوچه ی ما

کولــــــه باری غــــم و هـــمدرد فراموش شده

می زند پرسه به هر گوشه چو طوفانزده برگ

ایـــن دل زخـــمی ولـــــگرد فــــرامـــوش شده

غصـــه ی لانه و بــی بــرگی مردم همه هست

درد تـنـــهـــائی  من ، درد  فــــرامـــوش  شده

سالـــها حسرت رویش* به نگــــاهم مـانده است

حســرت  دیــــدنت ای مـــرد فــرامــوش شده

                              * حسرت رویش ( حسرت روئیدن و سبز شدن)

..........................

فراموش شده شعری است از استاد سید محمد رضا هاشمی زاده / شاعری اهل دل و سلوک، از دیار دشتی، سرزمین اصالت و پاکی.

کسی که هیچگاه برای خود شعر نمی سراید وقلمش را محدود به یک دایره ی تنگ و کوچک نمی کند او شعر میسراید؛ برای مردم و شعری که برای مردم و در خدمت مردم باشد برای خداست. سوز و گداز در اشعار سید که حال و هوای همیشگی دیار جنوب است و با شروه و حزن همراه است از درنگه آغاز شد . کتابی که مردم دشتی را به یاد مفتون و فایز و نوای محزون بخشو می انداخت. از همان روزهای نخست  که درنگه چاپ شده بود نام محمد رضا هاشمی زاده را می شد از هر جا شنید . از کوچه گرفته تا بازار ، مدرسه تا دانشگاه ،...

از خصوصیات بارز شعر سید محمد رضاکه شالوده اصلی اشعارش را نیزتشکیل می دهد اخلاق است .چیزی که اگر نباشد شعر از ارزش می افتد وخواننده را در وادی سیاه سرگردانی می اندازد ونبود اخلاق در شعر وگم شدن اصل زیبایی در میان ابیات نه تنها مایه آزار اهل دل است که حتی مردم عامی هم چیزی ازشعر نخواهند فهمید ،چرا که اخلاق در سرشت بشر گوهر گرانبها ونهفته ای است که تا آن گوهر به فعلیت نرسد بشر در گمراهی به سر خواهد برد . فلذا می بینیم که بیشتر شاعران حتی کسانی که با مکتب اصیل اسلام نا آشنا هستند نیم نگاهی به اخلاق دارند . اگر به شعر شاعران فارسی زبان از رودکی تا دوره معاصر نگاه کنیم می بینیم که دغدغه ی همه شاعران، اصل فراموش شده ی انسانها یعنی اخلاق است که شاعر با شعرش سعی می کند این نکته را تذکر دهد و به یاد انسان فراموشکار آورد .

دومین خصوصیت شعر سید، هدفمند بودن شعر این شاعرفهمیده جنوبی است که راهش را خوب می شناسد و میداند که می خواهد چه چیزی را به خواننده القا کند وحرفش را به خوبی میزند. به نظر من شاعر باید روانشناس خوبی باشد مردمش را خوب بشناسدبه وسایل وابزار موجود آشنا باشد. دردها را حس کند کمبودها را ببیند و مهم اینکه به گونه ای بگوید که دیگران نیاز به تفسیر نداشته باشند وراحت بتوانند با شعر رابطه برقرار کنند از این جهت  سید قشری نگر نیست و شعرش روان و زیباست .

سومین ویژگی شعرهاشمی زاده آمیختگی اشعار وی با معارف دینی است معلمی که دلسوزانه افراد را دعوت به زیبایی و راه عارفانه الهیه می کند او رنج ها را به گونه ای بیان می کند که خالی بودن جامعه ازمعنویتی که کم رنگ یا حذف شده است به خوبی حس می شود که این موضوع  بیانگرتعهد این شاعر فرزانه است. شاعری که رنج ودرد  و همزبانی با مردم را فریاد بلند شعر خود قرار د اده است. اما به گونه دیگر نیزصدای بلند اعتراضش  به طرف کسانی نشانه می رود که انسانیت را فراموش کرده و احساس برادری را به تمسخرگرفته اند .

 چهارم /زیبایی موجود درابیات و اشعار این عزیز است که آمیخته با عرفان اسلامی است  .

وشعر فراموش شده انتظاری است عمیق ،لبریزاز باورهای دینی و اعتقادی و دردهای اجتماعی و کمبودهای جامعه ی انسانی .

برای این عزیز ازخداوند متعال طلب سلامتی و طول عمر دارم .

تقدیم به ایشان برای آنروزها .            

 

 

دکترحسن دانایی فرد از نگاه من، شاید از نگاه شما هم ......

شاید عده ای به محض خواندن این مطلب حس همه ی عالم خرابستشان و..... گل کند ودر مقابل این مطلب موضع گیری کنند . اما مهم نیست چرا که حرف این گونه افراد هیچ وقت مهم نبوده !

شاید فکر کنید که امثال دانایی ها  زیادند ، به هر جا نگاه کنید بهتراز ایشان هم هست !

اما حرف من این نیست . مطمئنا در گوشه و کنار این مملکت وسیع دانشمندان زیادی زندگی می کنند که سر به زیر و گمنام هستند اما به جرات می توانم بگویم دکتر دانایی از بهترینهاست

نه به این دلیل که شاید فکر کنید چون بروشور پر از کتاب و تالیفاتش چشمم را گرفته یا اصالتش بردخونی است و تعصبم وادارم می کند که بالاتر از واقعیت صحبت کنم یا این که جو گیر شدم یا اینکه دانشجوی رشته ی ایشان هستم که شاید تعریف و تمجیدهایم باعث شود از مشروط شدن جان سالم به در ببرم .هیچ کدام از این ها وقتم را نگرفته تا بی هدف چند حرف بی زبان را در سطور نامرتب گرفتار نوشته های به ترکستان خود کنم . اونقدر هم مطالعه کردم که بتوانم دروغ را از راست وریا را از صداقت تشخیص دهم .

برای اولین بار که تقریبا 30 دقیقه حرفهای آقاد دکتردانایی را شنیدم همایش نکوداشت دکتر بود . فکر می کردم ایشان از واژه های خرچنگ قورباغه ای لا تینی که نشانگر هویت دکترایش باشد استفاده کند و اینگونه وانمود کند که مدرک دکترا چقدر پر از واژه های لاتینی است که من و امثال من نمی تواند آنها را بفهمد . فکر کردم دقایقی از مدیریتی حرف می زند که دیگرشاید امیدی به ترمیم آن نیست . گفتم دکتر تو تهران اونقدر دود تجملات خورده که شاید حال و هوای بردخون و نشست چند ساعته نتواند پلی باشد برای گذر به قدیمها و عکسهای کهنه شده در قاب عکسهای  بسیجی و دوستی با بچه های بردخونی. اما طرح مدیریت زندگی با آن سادگی که مملوازراستی و پاکی بود مرا تا عمق شخصیت دانایی برد . من دانایی ای دیدم که سخت به عقبه و گذشته خود تکیه دارد و شاید این رمز موفقیت اوست . دانایی ای که با درس و تحصیل مثل عده ای به نادانی نرسیده که اصالت وجود خود را با بی اعتقادی زیر پا بگذارد بلکه دقیقا چادر خود را جایی برپا کرده که از ریسمان حقیقت جدا نشود .من دانایی ای دیدم که با هوش و درایت خود ساده زیستن را عین پختگی و اول و آخر مدیریت میداند . کسی که عاشقانه ترین حرفهای حق را واقعیتی انکار ناپذیرو تخلف ناپذیر می داند و جالب اینکه« نکن کاری که برپا سنگت آیو            جهان با این فراخی تنگت آیو » شعار درخشان زندگیش بود . من دانایی را جدای ازهمه نوشته ها و موفقیت ها یش انسان وارسته و شایسته ای دیدم .

به امید موفقیت روز افزون این عزیز      

 

 


 

نوشته شده توسط عباس عادل زاده در جمعه 1386/08/18 ساعت 7:28 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت