خاطره ای از سال اول تدریسسم
یا زدهم اسفند سال هفتاد و شش
استرس آن شب ،وبه نوعی خوشحالی خاص خودش نذاشت که درست و حسابی بخوابم . همش تو فکر این بودم که فردا چی بگم و چی کار کنم ؟.
تو همین فکرا بودم که اصلا نفهمیدم کی خوابم برد ، کی صبح شد !. باز هم مثل همیشه ناقوس زیبای صدای مادرم با اون آهنگ دلنشین همیشگی آهسته کنار گوشم که خیلی هم اذیت نشم گفت : عباس ،عباس ؛ اذونه، اذون صبح . وقتی بلند شدم دیدم بی بی دستاش به آسمون بلنده و داره دعا می کنه ،احساس کردم یا آسمون خیلی اومده پایین یا دستای بی بی خیلی بلند شده که اینگونه دستاش اون ور ستاره ها راز و نیاز می کنن!! . فهمیدم که خیلی از وقت نماز کذشته .چرا که نماز بی بی خیلی طولانی بود و بعد از نماز تازه دعاهاش گل می کرد برای این و اون شفاعت می خواست از همسایه ها گرفته تا مسافرا و مریضا وجاشوها و رزق و روزی مردم ، حتی بز غاله های مشتی حسن اگر گم شده بود و گاوهای بی شیر همسایه ؛ خلاصه تا دلت بخواد دعا . سردی آب صبح زمستونی وقتی به صورتم خورد تازه فهمیدم که از خواب بلند شدم ؛ وضو گرفتم و به نماز ایستادم . الله اکبر ........
السلام و علیکم و رحمه الله . دستام و بلند کردم و گفتم امروز تنها منم و فقط و فقط امید تو.!نمی دونم چی بگم ، چی کار کنم آخه روز اولمه ،خودت کمکم کن! ........
چایی داغ مادر و آشپزخونه محقر قدیمی با اون گرمای چراغ رنگ و رو رفته نفتی که زمستونای زیادی رو بهمون گرما بخشیده بود و صدای قر قر قلیان پدرهمگی دست به دست هم دادند تا حال خوشی بهم دست بده! . صدای جلز و پلز نیمرو تو مایه تابه ی سیاهی که بختش شده بود همنشینی با گرما و آتش ؛ مادرم می گفت یاد آور دوران جوونیشه و از جهازش باقی مونده. شکمم رو دست پاچه کرد که نیمرو کی آماده میشه .
لباسم رو پوشیدم ، عطری زدم و جلو آینه رفتم ،هی چند بار خودم را ورانداز کردم که نکنه روز اول برا بچه ها سوژه بشم !.چند بارهم مث دیوونه ها جلو آینه غرولند کردم که تو ، تو می خوای تدریس بکنی ، باورت می شه ؟. هر چند که می دونستم باد موتور موهام رو بد جور به هم می ریزه اما با این حال حسابی مرتبشو ن کردم .
تازه خورشید از پشت کوههای امیر دیوان مث اینکه قایم موشک بازی بکنه آروم سرک می کشید ونور نرم و صبحگاهی خودش رو داشت به آسمون و زمین می بخشید! که من خدا حافظی کردم و بسم الله گفتم و سوار بر موتور قراضه پدربا خنده های ملیح بی بی روانه مدرسه شدم .
بین راه همه جا بودم الا سوار موتور دلم گاهی تو آسمونا بود ، گاهی تو مو سیقی سنتی وگاهی تو حال و هوای جوونی .....وو
مل سوخته ، روستایی با مردمانی ساده و صمیمی ، جمعیتی شاید کمتر از صد نفرخانه هایی تقریبا چسپیده به هم که می شد به راحتی اونها رو شمرد و مدرسه ای کوچک با دو تا اتاق ، بدون دیوار ، حتی سرویسهای بهداشتی . اولین چیزی که نظرم را بد جور به خودش جلب کرد همکاری صمیمانه سگهای ده( که چند تایی شون در خط مقدم بودند و چند تا هم دمها را سیخ کرده وسینه ها ر و جلو انداخته و گردنها را افراشته بودند) برای پیشواز از معلم جدیدبود .
صدای سگها که گویی گرگی رو دیده باشند فضا رو واق واقی کرده بود . و خنده های بلند دخترانی که برای بردن آب به آب انبار وسط روستا اومده بودند به دنبال این منظره دلخراش
وضعیتی رمانتیک و مضحک آفریده بودند!!!!.
وقتی به درمدرسه رسیدم تمامی اون جلو آینه ها ایستادن و مرتب شدن و .... تبدیل به مو های سیخ شده لباسی نا مرتب و سر و رویی خاک آلود شده بود .
وارد کلاس شدم آقای جعفری منتظرم بود . کلاس تقریبا سه در چهار یا کمی بزرگتر بود و
یک پنجره ی تقریبا بزرگ در ضلع شرقی و رو به آفتاب داشت . جمعیت کلاس با من و آ قای جعفری ده نفرمی شد که البته همه در یک پایه نبودند . اقای جعفری شروع کرد: از امروز آقای عادل زاده معلم شماست . ........
نگاه بچه ها اولین چیزی بود که در کلاس درس نظرم رو به خودش جلب کرد معصوم وپاک ،
اون روز فکر کردم من معلمم و اونا شاگرد اما حالا بعد از ده سال دونستم در تمام اون مدت من معلم نبودم بلکه شاگرد بودم چراکه زندگی رو ازشون یاد گرفتم!!!.
نوشته شده توسط عباس عادل زاده در چهارشنبه 1386/07/25 ساعت 6:13 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان ، قرار بود نامه ای از خدا براتون بنویسم اما هر بار ....... نشد تا رسید به شبها وروزهای پرفیض قدر، نمی دونم چی شد، که این نامه تو این روزای پر از معنویت آماده شد !!نمی دونم این نامه در خونه ی کی میره، حتما باز هم حکمته که با کی حرف بزنه و چه کسی رو انتخاب کنه!!! تعدادی از دوستان رو که خودم براشون پست می کنم اما تعدادی هستن که به صورت اتفاقی به این وبلاگ میان ، به هر صورت شاید به من هم که کوچکترینم الهام شد که با بنده های خوب خدا از طرف حضرت حق صحبت کنم . این نامه ، نامه 35 خداست که بسیار صمیمانه برای بنده هاش نوشته و پست کرده . نقطه چینهای قرمز رو اسم خودت بزار
و با جان و دلت بخون . اگه خواستین ثوابی کرده باشین و شما هم شریک باشید به دوستانتون خبر بدید شاید تلنگری شد و.....
بسم الله الرحمن الرحیم
بنده خوب من .............این را خدای تو برایت مینویسد کسی که عاشقانه دوستت دارد .کسی که فراتر از پدر و دلسوزانه تر از مادر نگران توست . بنده ی خوبم ...........این نامه را از میان تمامی آنچه آفریده ام فقط برای تو می نویسم ، نه برای فرشتگانم ، نه برای دریاها و کوهها ،نه برای آسمانها و زمینها و هر چه در بین آنهاست فقط و فقط برای تو چون دوستت دارم ،و خود ر ا می ستایم که تو را دارم . خوب من سپاس بگوی مرا . کسی که آسمانها و زمین را آفرید و فرشتگان را پیام آور خود کرد ، کسی که در آفرینش هر چه بخواهد فزونی می بخشد چرا که من بر بعثت و ایجاد هر چیز قادر و بسیار توانا هستم .
عزیز من بنده خوبم ............دری را که من از روی رحمت به رویت می گشایم و باز می کنم کسی را یارای بستن آن نیست و دری را که من می بندم و راهی را که من مسدود می کنم هیچکس جز خود من نمی تواند آن را بگشاید و من آن خدای واحد با حکمت و اقتدار هستم .
دل بندم ............به من گوش بسپار چرا که عاشقانه دوستت دارم آنقدر که یک لحظه حتی توان ندینت را ند ارم( هر چند توازمن گریزانی اما من خریدار نازتم تا بالاخره بیای تا کی به انتظار گذاری به زاریم باز آی بعد از این همه چشم انتظاریم )
.............خوبم با این حساب آنچه را من به تو می گویم بسیار بهترازنویدها ومژده های شیطانی ابلیس است که او از درگاه من رانده شده و دشمن دین و دنیا و آخرت شماست . دل بندم ............به یاد بیاور آنچه از نعمتها را که من به تو بخشیده ام بدون هیچ مزد و منتی و از ذهن جویا و عزیز خود بپرس چه کسی غیر از من می تواند از آسمان و زمین به تو روزی بخشد پس بدان جز خدای یکتا خدایی نیست . بنده خوبم ............. وعده من آنچه از قیامت گفته ام حق است . نکند که زندگی زود گذر شما را مغرور کند . نکند سرگرم گناه شوید و به نانگهان عمر خود را تمام شده ببینید که آن لحظه دیگروقتِ .... .
ای مخلوق من این ر ا خالق تو برایت می نویسد . براستی هیچ فکر کرده ای و از خود پرسیده ای چه کسی بادها را ؟ چه کسی ابرها را بر می انگیزد ؟ چه کسی آن ابرها را بر شهر و دیار مرد ه می آورد و با بارانش زمین مرده را زنده می کند؟ . آری او منم آن خدای یکتا . پس بیاندیش و پند بگیر که حشر و نشر مردگان در قیامت نیزاینچنین است .
هوشیار باش آنان که به خدا کافر شدند کیفرشان غذاب سخت دوزخ است و آنان که ایمان آرند پاداششان آمرزش خدا و بهشت ابدی است .
ای بنده خوبم با جان و دل به سخنانم توجه کن و به کار ببر . دل بندم ........هیچگاه فکر کرده ای تو چه بود ه ای ، کجا بوده ای ؟ و چگونه به این کاروا نسرای دنیا آمد ه ای ؟ پس گوش کن . من تو را در مرحله اول از خاک آفریدم و سپس از نطفه بی ارزش بی مقدار خلقت کردم و همه چیز از این گونه، بارداری زنان و زادن جز به علم واراده من نخواهد بود . همه چیز از زندگی تو از طولانی بودن و یا کوتاه بودن عمر در کتاب علم ازلی من ثبت است و اینها برای من بسیار آسان است . بنده من ، دلبندم .........، نگرانت هستم ،دوستت دارم که برایت می نویسم ، می خواهم امن وامان از بلاهای خطرناک دنیا برهی و با شادی به پیشم برگردی .
دریاها را برایتان آفریدم اگرچه یکی شیرین و دیگری تلخ اما از نعمتهایشان استفاده کنید ، زیورها را استخراج کنید وبا کشتیها بر روی آنها تجارت کنید و البته زبان و دلتان همواره شکرگذارمن باشد.
عزیز من بنده خوبم ............ فکر کن ،دقت کن ، من هستم که شب را درون پرده تاریکی پنهان می کنم و روز را درون پرد ه شب . و خورشید و ماه را دستور داده ام تا هر یک به مقدار معین و خاصی حرکت کنند و من خدایی هستم که همه ملک هستی از اوست و بغیرازمن همه معبودانی را که بخدایی می خوانید در جهان دارای پوست و هسته خرمایی نیستند و هیچ توانایی ندارند و همه آنها نابودند . پس بنده من........ تعقل کن تا هیچ چیزی غیر از من را به خدایی انتخاب نکنی . اگر آن خدایا ن ساختگی را بر گزینید مثل جمادند و هیچ نشنوند و اگر بشنوند نمی توانند پاسخ بدهند و چون آنها را در خدایی من شریک گرفتید کافر می شوید و هیچ کس مانند من شما را از حقیقت آنها آگاه نمی کند .
ادامه این نامه دوستانه اگر البته پسندیدید باشد برای آینده ای .......
برای دیدن عکسهای ناقابلم میتونید به آدرس http://zeyzar.blogfa.com برید
نوشته شده توسط عباس عادل زاده در پنجشنبه 1386/07/12 ساعت 5:23 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان خوبم
بسیار خوشحا ل و خرسندم که خداوند فرصت صحبت با خوبان خودش رو بهم داد .
طاعات شما و راز و نیازهای عارفانه اتان قبول .
دوست داشتم خیلی خودمونی و دوستانه در مورد بعضی از چراها با هم صحبت کنیم ،برای اینکه زنده هستیم وداریم زندگی می کنیم ، پس حق داریم هر نوع چرایی که چراییش ذهنمون رو شاید مشغول کرده صحبت کنیم .
پس اگه هستید یه یاعلی !!!!!!
چرا نماز ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شاید بپرسید چرا این همه علامت سوال ؟ می گم برا اینکه خیلی هامون می خونیم اما راس و حسینیش نمی دونیم برا چی ، یعنی چی و اینهمه علامت سوال برا اینکه ندونسته کاری رو میکنیم که نمی فهمیم و این واسه یه آدم عاقل خفن زشت و بد رخته .!!
یه دوستی پرسید : بابا حالا نمی شد این گیر سه پیچ رو استاد کریم نمی داد . که هی بخون بخون !! آخه چیو بخونم قربونت برم این دو تا دولا و راست شدن من چه به درد تو میخوره آخه !! یه کسی نیست بگه ببینم حرف حسابش چیه ؟؟؟؟؟؟ اخه پدرم خوند نه خودش فهمید نه چیزی به من گفت مادرم همین طور !! مدرسه هم که رفتم همین بوده . دانشگاه هم همین .
اخه منه مولانا ، شمس رو از کجا گیر بیارم تا عاشقش بشم !. خودمم ، ای خاک تو اون کله پوکم که کاره ای نیستم که بدونم چی به چیه . یه دو سه باری هم خوندم نفهمیدم ، هی ، بگی نگی یه جورایی ولش کردم . چون حضرت عباسی نمی دونم آخه چی چی دارم می گم . آخه اونقدر گفتم ، نه از خونه کرایه ای خلاص شدم . نه مث مردم شانسی داشتیم که اسممونو در یه بانکی بزنن بگن این بیچاره هم یه دونه ما کسیمای ناقابل برنده شده . حالا به همینش هم راضی بودیم دیگه !!!! نه بچه ای نه سرو سامونی .
به نظر من باید دست این جوون رو ماچ کرد . یارو موسیقی رو می شنوه نمی دونه پاپ و سنتی چیه سری به علامت به به تکون می ده و بعد که همه رفتن تازه می گه بابا این چی بود دیگه !!! شعری می شنوه بهش می گن این مدرنه ، پست مدرنه ، حال کردی ، بادی تو گلوش می ندازه و می گه ، به به به به به !!!!!! واقعا شعر بودا و کذالک ، حداقل یه آدم خدا خوب کرده اومد که بگه من نمی دونم ، چی کار کنم ؟ استا د دانشگاه و مهندس و پژو هشگر و غیره هم نداره ، میشه جسم رشد کنه و روح بچه بمونه .!!
از زبون حقیراگه بخوام یه راهنمایی کرده باشم اینطورمی گم :
قبول داری خدا ما رو خلق کرده ؟
قبول داری همه کاراش رو خوب می دونه ؟
پس اگه قبول داری اینو داشته باش تا بعد .
عزیزم گاو دیدی !!
چه مسخره ، گاوم دیدن داره ، خوب معلومه که دیدم ! ( این آقا معلم هم حالش خوب نیستا )
خوب خصلت گاو چیه ؟
آغا اجازه من بگم ، بابا من که بچه دبستانی نیستم ، من میگم نماز چیه تو می گی گاو اخلاقش چیه ! خوب خوردن و خوابیدن و بچه راییدن و یه کمی هم شیر دادن !! ( البته اگه کارتون نخوره)
حالا بگو ببینم سگ چی ، دیدی !! ؟؟؟ خصلت اون چیه ؟
آغا دس خوش ، گیر دادی ها ، ما که رفتیم ، قربونت ، من که نیومدم کلاس گاو و خر و سگ شناسی . بلانسبت ، کسی نفهمه ، ماشاالله، بزنم به تخته اومدم کلاس نماز شناسی . خوب واق و ووقی می کنه غذایی و خوابی و اگه هاری گرفت هم خدا خیر بگذره !!
خوب داری پیشرفت می کنی ها !!
آره حقیقتا ، به قول یارو گفتنی خوب ،خوب ، سگ رو شناختیم ، با آقای گاو آشنا شدیم ، به به چه سعادتی از این بهتر ، نه خیلی خوب بود ، آخه مرد حسا بی .....
یـــــــــــــــــــــــــــــــواش ، یـــــــــــــــــــــــواش ، پاتو از رو پدال وردار سرعتت رو کم کن
یه هو چپ می شی حیفی !!
آغا از شیطون چیزی شنیدی ؟ اخلاق ویژه شیطون چیه ؟
شنیدم که میگن مکر و تزویر و نارو و نامردی و حماقت و خودبینی و خود خواهی و ... کار شیطونه .
ها بارکالله داری راه می افتی ها ؟ بگو ببینم از فرشته چی می فهمی ؟
این هم شنیدم که می گن عبادت و خدا شناسی وخفن جوونمردی و راستی و پاکی وصداقت و .... کار فرشته هاست .
ها حالا فقط گوش کن. اون اول سوال کردم قبول داری خدا رو که همه چی رو خوب و درست آفریده ، حالا از بد شانسی یا خوش شانسی ، ما آدم شدیم و وقتی ما رو آفرید مث آفریده های دیگه فقط یه خصلت بهمون نداده از این چهار تا مثال که زدیم و با هم صحبت کردیم هر چهار تا رو تو ما جاسازی کرده یعنی اخلاقاشون رو بهمون داده و تو یه پا زل پیچیده قرارمون داده باید با استفاده درست از این چهار تا، از این پازل بیرون بیایم این چها رتا غذاهاشون هم با هم فرق می کنه ، باید از این چهار تا یکی رو انتخاب بکنی تا رییس باشه و اختیارش هم با خودته که کدوم را انتخاب کنی و بقیه البته خیلی مخالفت می کنن مرتب نارو می زنن ، اذیت می کنن ، می خوان کاری بکنن که از پا زل بیرون نیای مطمئنا فرشته رو برا راهت انتخاب می کنی چون عاقلانه فکر می کنه و از او سه تای دیگه هم به جا استفاده می کنه اما اگه خصلت گاو وامثاله رو انتخاب کردی مدام تو فکر خورد و خوراک وخوابه و عمرا موفق نمی شی و خوب می دونی که نمی تونه راهنما باشه ، سگ هم نمادی از فضولی و سر معبرا رو گرفتن و اذیت این و اون کردنه و خلاصه با این هم به جایی نمی رسی ، اگه شیطون رو انتخاب بکنی که کلاهت پس معرکه هست و مواظب این خیلی باید باشی . حالا صرفا انتخاب هم فایده نداره حتی اون فرشته رو اگر انتخاب کنی سوخت و تغذیه و پشتوانه و دل گرمی می خواد باید قوی و محکم پشتوانه اش باشی که کار با صبر و حوصله ای هم هست و خوراک این فرشته ما هم عبادت و نماز و روزه و هرچی خدا به عنوان عبادت ازش یاد کرده هست و مرتب باید غذا بهش برسه که البته شیطون همه جا ضد حال می زنه باید مرتب تو میدانهای جنگ با اون سه تا بجنگی تا همه تسلیم تو و فرشته بشن واین هم فلسفه چرایی نماز خوندن حالا برو درست خوندنش رو هم یاد بگیر .
البته با خودته « لا اکراه فی الدین » رو خدا گفته می تونی بخونی می تونی نخونی ُ اما باید جوابگو باشی !!!. والسلام
نوشته شده توسط عباس عادل زاده در چهارشنبه 1386/07/04 ساعت 7:1 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

نام : عباس نام خانوادگی :عادل زاده
متولد :7/10/56
ساکن : شهر بردخون - استان بوشهر
شغل : معلم
امیدوارم در خصوص وبلاگ ضعف ها و کاستی ها را گوشزد کنید تا با جان ودل در وبلاگ بگنجانم
از آمدنتان خوشحالم . سکوت را دوست دارم وآنرا معلم بزرگ بشر می دانم . انسان اجتماعی هستم که زود با دیگران جوش می خورم ، وانسان را هر که باشد شایسته دوست داشتن می دانم و عقیده ام این است عشق فقط یک طرف نمی تابد عشق برای همه است و دوست داشتن برای همه . اما اینکه دیگران چقدر پذیرای دوستی باشند بستگی به ظرف دلشان دارد که خود را در مقابل جاری محبت قرار دهند یا خیر . جنوب ، تشباد ، باد شما ل دریا آسمون پر ستاره و دریا در خونه محقر عاشقانه ام قابهای زنده وخاطرات فراموش نشدنی منند و خیلی دوستشان دارم .
نخل وجود مقدسی است که اصالتش به قول شاعر اهل دل «سهراب»" شاید می رسد به "
عصای موسی یا به مهر عیسی یا به یقین ابراهیم یا به حکمت لقمان واگر قرار باشد از بین نخل و تخت سلیمان یکی را انتخاب کنم بدون درنگ بندگی در خانه نخل را بر می گزینم . دستان هر معلمی از آسمان بلند تر و از فرشتگان مقدس تر است و بوسه بر آن خیال شیرین زندگی من است . قلم را زبان شیوای خدا و پیر راه صاحبدلان می دانم . به هر چیز منطقی می نگرم و سعی می کنم بیشتر اتفاقات روز مره برایم قابل هضم باشد . هر نظری برایم محترم است و انگونه نمی اندیشم که هر چه را من می خواهم لابد همان درست است .
اینکه خود را درست بشناسم برایم خیلی مهم است و فکر میکنم رود هیچگاه خار وخس بیابان نمی شود حتی اگر همه بر دوست نداشتن پافشاری کنند .
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY