مادر
تقدیم به مادرم که الهه ایثار وزیبایی است کسی که عا شقانه دوستم دارد کسی که وجودش نعمت است و نبودنش ......
خانه ای که مادر ندارد بزرگترین سرمایه و اصلی ترین حامی اش را ازدست داده است .همچنین تقدیم به تمامی مادران دنیا آنها که به حقیقت مادرند .مخصوصا مادران خوب دوستانم که احترام ویژه ای برایشان قائلم و برایشان دعا می کنم .
مادر
می ستایمت
وشایسته ستودن می دانمت .
و بود اگر
خدایی نبود
به خدایی می گزیدمت
و می خواندمت .
آآآآآآآی مادر
ای شایسته مهر
ای بایسته عشق
هرچه بگویمت .......
دنیا کلبه ای است ویران
نقطه ای است سیاه
خطی است کمرنگ
حلقه ای است گمشده
وبهشت وسعتی است بی انتها
مامنی است پرنعمت
رحمتی است پرنور
و آن زیر قدمهای توست
و چگونه
من
که زبانم شایسته نام تو نیست
در کلبه ای بگنجانمت
یا در نقطه ای سیاه ترسیمت کنم
یا در خطی کمرنگ
یا در حلقه ای گمشده از تو سخن بگویم
وفهم من هر چه بلند باشد
حتی به بام کوتاه این کلبه هم نمی رسد
مادر موسیقی حزین گریه هایت
وپایکوبی مستانه خنده هایت
برای من چه کشنده
وچه زیباست
آی مادر
در وسعت دلت
که زیارتگاه ملکوتیان است
برایم دعا کن
که بتوانم دوستت داشته باشم
آنگونه که شایسته توست .
نوشته شده توسط عباس عادل زاده در پنجشنبه 1386/06/29 ساعت 5:8 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
کودکی
کودکی زلال ترین چشمه حیات است . کودکی زیبا ترین قصه و درخشانترین قطره شبنم در پهنای سبز زندگی است .کودکی لهجه زیبایی است اما قصه کوتاهی دارد . کودکی رویایی ترین و شیرین ترین شراب زندگانیست .تپه کوتاهی است از بودنها و نبودنها که مشرف به تمام دنیاست وهمه جای زمین خدا را می توان دید حتی بام دنیا را . کودکی شیرینی ای است که ده سال آن را مزه می کنیم و همگام با آن خنده را زمزمه می کنیم و در پایان یک خواب طولانی پاییزی به ناگهان آن را تمام شده می بینیم .... ...... ...
تو در این زمان بسیار زیبا به پروانه ای می مانی که ازپیله سخت روزگار نگاهی حیرت انگیز به عالم وجود میکنی و آنگاه مشتاقانه به دورشمعی چرخ میزنی و ناگهان سوزشی عمیق بالهای طلایی ات را فرا می گیرد و آنوقت تو دیگر هیچ بالی نداری که باز رویایی زندگی کنی .
آهسته قدم برمی دارم ،خیلی آهسته ،تا مبادا مورچه ای بدترین خاطره عمر را در زیرپای سنگین من احساس کند .چشمانم آن سوی غروب نظاره گر است ومی بینم دست خدا چگونه خورشید را حکم می کند و می بینم که حاله از رنگ قرمز چون یک رویایی پاک بدرقه راه خورشید خداست . وفرشتگان مخمل سرخ ورنگین به دست چگونه او را نوازش می کنند .
ناگهان چیزی به سردی الکل تمام وجودم را در بر می گیرد و احساس می کنم خیلی سبک شده ام و بر بالای ابرها در پروازم . روح من تازه می شود .و او کسی نیست به جز نسیم . همان نسیم همیشگی ، همان نسیمی که همیشه همبازی ما بود و با ما دوچرخه سواری می کرد و هر وقت از جایی می گذشت از همان دورادور ما را سلام می داد . دلم به شدت گرفت و قلبم به سرعت صدای قدم زندگی را شمرد . ایستادم سیاهی چشمانم را در دشت پهناور حدقه چرخاندم ونگاهی به آبی آسمان انداختم . آهی کشیدم که طولانی ترین مسیرزندگی را دربرگرفت . ماه بالای سرم بود همان خاتون به تخت نشسته تمام ستاره ها در شب سیاه منظومه . من وماه داستانهای زیادی باهم داریم . او همیشه همسفرم بود و گهگاهی اگر شقایقی درراهروسبز زندگی بچه خفته اش را شیرمی داد وآخرین قدمم می خواست او را زیر بگیرد ماه بود که مرا از این فاجعه خونین آگاه می کرد .آنوقتها شب که می شد می رفتم تا در نور زرین خاتون شب بخوابم می دیدم نسیم وماه و ستاره ها به مهمانی من آمده اند تا اگر مادر بزرگ قصه ای گفت آن را از بر کنند وآن بالا آن سوی ابرها در درگاه خدا و فرشتگان سپید برای کودکان آسمان بازگو کنند .
اما اکنون از آن سالهای رویایی خیلی گذشته وگرد و غبار فراموشی همه آنها را در آرشیو یادها کمرنگ کرده است .
دلتنگم چون پانزده سال از آن خاطرات خوب می گذرد و می بینم که ماه و ستاره ها و نسیم همان طور کوچولو مانده اند و ماییم که با زمان هستیم و از آن روزها ی خوب دور شده ایم در این شبها هر وقت خوابم می گیرد بدون آنها می خوابم ولی می دانم در انتظار مادر بزرگی هستند تا باز قصه شیرین کودکی را برایشان تعریف کند.آنوقت است که دلتنگ تر می شوم .
عادل زاده ، دوشنبه ساعت 10:25 دقیقه ،11/3/1377بردخون
نوشته شده توسط عباس عادل زاده در پنجشنبه 1386/06/29 ساعت 5:6 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
تقدیم به همه دوستانی که در این مدت اندک بیشترین محبت را نثارم کردند آنان که دنیای تفریق شده از محبت را به وسعت زیبای زندگی بخش اشکی حزین هرگز ،هرگز،هرگزنمی بخشند
بیایید برای یک روز هم که شده خواهر وبرادر باشیم !
و دستهامان را که حتما خواهند فرسود
خرج ساز و نوای زهره ی دنیا نکنیم !
بیایید عشق را که فقط اکنون واژه ای بیش نیست!
برهانیم از قلعه موهوم گم شده در مه دوز و کلک .
من نمی دانم اگر نام پسرک همسایه را بدانم چه می شود ؟!!
یا اگر به پیرزنی که از پشت میله های یک آسایشگاه حسرت زا
غریبانه می اندیشد به روزهای شیردهی طفلک خود
به شبهای سخت بی خوابی خویش
لبخندی بزنم !!
به کجای قبای پر زرق وبرق دنیا برمی خورد !!
چقدر از ابهت خود ساخته ام می کاهد؟؟!!!!!!!!!
!!!!!!!! خیال من وتو اگر این است که دنیا ..................
نه نه نه
« چشمها را باید شست »
دنیا
تمام روزهای عنکبوتی اش را در خط سیال زمان
در کوچه پس کوچه های تزویر و ریا به تکدی گری گذرانده است !!!!!!!!!!
(اگرچه همین دنیا برای خیلی ها حکم پادشاهی پر بذل وبخشش دارد )
....... ماهی کیلو چند ؟؟؟؟؟؟؟
گوجه فرنگی وپیاز چطور ؟؟؟؟؟!!!!!
از آن دخترک سبزی فروش سرکوچه
که نه از سر ناچاری
بلکه از سر فهم وغرور
زنبیلها را گذاشته به حراج بپرس :
دنیا را
می خری ؟
به چند سکه ناسره که قیمت یوسف بود ؟؟؟؟؟
به چند سکه ور افتاده بعد از سیصد سال خواب ؟
خواهی شنید که حتی
نمی ارزد به حراج !!!!!!!!!!
.......... بیایید بیایید
پسرهمسایه می خواهد با دوچرخه رنگ پریده ی درب وداغون و کهنه خود
به طواف کودکیش برود
شاید می خواهد بادبادک سبک روزگار خود را
به آسمان خیال پر از ستاره اش بفرستد
دوچرخه اش را باد کنیم
و ریسمان رویایی بادبادکش را بلند بسازیم
تا من وتوهم به همراه نسیم
از قافله زیبای وهم خیال یک کودک روستایی باز نمانیم .
بیایید برای یک روز هم که شده
خواهر وبرادر باشیم !!!!
بیایید فراموش کنیم
که یوسف را برادرانش به چاه انداختند !!
و فراموش کنیم
که هابیل را
قابیل ........
و فراموش کنیم
درد
جانکاه
امروز بشر
بیایید برای یک روز که شده .....................................
نوشته شده توسط عباس عادل زاده در شنبه 1386/06/24 ساعت 8:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
بنام خدا به امید حق سعی دارم قسمتهایی از کتاب ارزشمند معراج السعاده عالم ربانی ملا احمد نراقی را به صورت ساده و قابل فهم برای خوانندگان بزرگوار بنویسم امیدوارم که مورد استفاده عزیزان قرار بگیرد
باب اول در مورد فواید فضائل اخلاق و ضررهای رذایل آن
عزیز بزرگوار بدان که کلید سعادت دو جهان این است که انسان نفس خویش را بشناسد که شناخت خود، کمک می کند تا انسان خدای خود را بشناسد و بسیار روشن و واضح است اگر نتوانیم خود را بشناسیم شناخت دیگری ناممکن است . زیرا هیچ چیز به تو نزدیکتر از تو نیست .
تو که در علم خود زبون باشی عارف کردگار چون باشی
گاهی انسان می گوید من خودم را شناخته ام و به حقیقت خود رسیده ام . در صورتی که از خود کاملا بی خبر است و اینچنین اظهار خود شناسی می کند . چنین شناختن منجر به شناخت واقعی نمی شود و انسان به جایی نمی رسد، که سایر حیوانات نیز اینگونه شناخت دارند، زیرا تو از ظاهر خود سر و دست و پا و چشم وگوش و پوست و گوشت می شناسی و از باطن خود همین قدر میدانی که چون گرسنه شوی غذا بخواهی و چون خشمگین شوی در صدد انتقام برآ یی وچون شهوت بر تو غلبه کند نفس تو خواهش مقاربت می کند و همه حیوانات دراینگونه شناخت با تو برابرند .
پس اگر حقیقت تو این است، دیگر نیازی به مفاخرت وبزرگی بر درندگان و چهار پایان نیست !!و اگر همه ی تو این باشد برای چه خداوند تو را بر سایر مخلوقات برتری داده است؟ و فرموده :«و فضلناهم علی کثیر ممن خلقتنا تفصیلا » (اسراء 70) یعنی : «ما برتری دادیم فرزندان آدم را بر بسیاری از مخلوقا ت خود» در حالی که در صفاتی که ذکر شد بسیاری از حیوانات بر تو ترجیح دارند. پس باید به دنبال حقیقت خود باشی تا بدانی چیستی ؟ و کیستی؟ و از کجا آمده ای ؟ و به کجا می روی ؟ و در این دنیای چند روزه به دنبال چه کاری آمده ای و
ماموریتت چیست ؟ تو را برای چه آفریده اند ؟ واین اعضا و جوارح را برای چه به تو داده اند ؟ و قدرت و اختیار را به چه جهت در اختیار تو قرار داده اند ؟
و این را بدان که صفاتی که در تو جمع شد ه اند بعضی از آنها صفات چهار پایانند و برخی از آنها صفات درندگان و بعضی صفات شیاطینند و پاره ای از صفات ملائکه و فرشتگان است .و
بدان کدامیک از صفات ، شا یسته حقیقت توست و باعث نجات و سعادت تو می شود تا در استحکام آن صفات بکوشی و کدام دسته از صفات موجب بدبختی و نابودی می شود تا در رفع آنها از خود تلاش نمایی .
ادامه دارد
نوشته شده توسط عباس عادل زاده در جمعه 1386/06/23 ساعت 11:21 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
دوست ارزشمندم سلام
جام پرشراب مرا بنوش ونریز
نگاهم برای اینکه خسته ات نکند گذراست
ولی امیدم آنست که کلامم هرچند به ایجاز شایسته ماندگاری در کوهپایه های فهمتان را داشته باشد
گرت از کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک ونمناک ومبهم غم و جنون قصد گریز است
روزه عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق بگیر
گر دلت هوای دمی خلوت انس با محبوب گرفت
روزه عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق بگیر
گرت هواست که با
عارفان و
شاهدان
با دلدادگان و
زاهدان
بر کنار زلف پریشان سحربخوانی آرام خدا را
روزه عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق بگیر
در پست بعدی منتظر نامه ای از خدا باشید
نوشته شده توسط عباس عادل زاده در چهارشنبه 1386/06/21 ساعت 4:51 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
خداوندا به من بیاموز چگونه باشم ، چسان زندگی کنم که خود بین نشوم که تکبرهمچون سایه ای شوم در نادانی پنهانم نکند . که میدانم تکبر در چشم مردم خوارم می کند . خداوندا به من بیاموز چگونه متواضع باشم که آن مرا بزرگ وگرامی می دارد و در دل مردم جایم می دهد
خداوند فرمود : یادم کن
گفتم چگونه : فرمود نماز کن
گفتم : نماز چیست ؟
فرمود آنچه تو می خواهی .
گفتم میخواهم ....
فرمود آری نیاز را من آفریدم ، وخود از هر نیازی به دورم و نیاز من به نماز تو نیست .
گفتم پس چگونه ...
فرمود نماز تمرین تواضع است . آگاه شدن به ناتوانی خود است ، آگاه شدن به بی کسی خود . شکستن غرور، که آن آفت جان است ...
عادل زاده
امام رضا فرمود : حکمت نماز ،اقرار به ربوبیت خداوند و شریک نگرفتن برای اوست .ایستادن در پیشگاه جبروت الهی ، با خواری و بیچارگی ،افتادگی و اعتراف و در خواست بخشش گناهان گذشته است .صورت نهادن بر خاک در هر روز برای بزرگداشت خداوند جل و جلاله است ، تا به یاد او –نه فراموشکار و گردنکش که – فروتن و خوار وخواهان و مشتاق فزونی دین ودنیای خود باشد . افزون براینها ، نماز ذکر خداوند و دوام آن در شب و روز است تا بنده ، مالک ومدبر وآفریدگارش را از یاد نبرد و گر نه سرکشی و طغیان میکند و این در یاد کردن پروردگار و ایستادن در پیشگاهش نهفته است ، که او را از سرپیچی نهی می کند واز انواع فساد باز می دارد .
نوشته شده توسط عباس عادل زاده در چهارشنبه 1386/06/21 ساعت 4:49 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
اگر زندگی را دایره ای فرض کنیم ، قطر آن مسیر زندگی ماست . اگر قطر60 سال باشد مساحت زندگی ما چقدر است ؟
1- چگونه می توانیم با قطر ثابت 60 سال مساحت زندگی را افزایش دهیم ؟
2- در چه صورتی مساحت زندگی ما با قطر ثابت از اندازه واقعی کمتر می شود ؟
3- مرگ در دایره زندگی ، مساحت است یا محیط ؟
زیبا ترین جوابها در این پست با نام نویسنده ثبت می شود .
نوشته شده توسط عباس عادل زاده در چهارشنبه 1386/06/21 ساعت 4:38 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
بنام خدای کعبه ، نه کعبه گل ، کعبه دل
درآغازاین پست به امید حضرت دوست که هرچه هست ازوست امیدم آنست آنچه را می نگارم بدایتی شیرین و عارفانه باشد برای صاحبدلانی که عاشقانه به سرای هستی می نگرند و حج را نمادی و نمایشی از واقعیتی زیبا می دانند که با دستان مهر انگیز باریتعالی برای انسان مهجور از قافله دل برای یاد ش بنا نهاده که عاشقان ، یاد یار را گرامی میدارند اگر چه به مویی یا عکسی ، که این بنیاد حضرت حق به دست خلیل یاد یار است و عکس آن نازنین . باشد که این پست ، دوستان ارزشمند خود را حتی اگر ورای آسمانها باشد بیابد .
دوست نالایق شما عباس
اشعاری که تداعی کننده مناظره ای بس عمیق و زیبا از شاعره متعهد و توانای معاصر : پروین اعتصامی (1285_1320ه-ش) است که به قدرت ذوق وخیال ، گفتگویی شنیدنی میان «کعبه گل » و«کعبه دل » را در آن ترتیب داده . و چنانکه ملاحظه می شود ، در این منظره ، ابتدا «کعبه گل » با بیان سخنان ذیل در مقام ستایش خود برآمده است :
گه احرام روز عید قربـــــــــــــان سخن می گفت با خود« کعبه» زینسان
که من مرات نور ذالجلالــــــــــم عروس پرده بزم وصا لـــــــــــــــــــم
مرا دست خلیل الله برافراشـــــت خداوندم عزیزو نامور داشـــــــــــــت
نباشد هیچ اندر خطه خـــــــــاک مکانی همچو من فرخنده و پـــــــــــاک
چو بزم من بساط روشنی نیست چو ملک من سرای ایمنی نیســــــــت
اساس کشور ارشاد از ماســــت بنای شوق را ، بنیاد از ماســــــــــت
چراغ این همه پروانه ماییــــــم خداوند جهان را خانه ماییــــــــــــــــم
...الخ
اما پس از اظهاراین خود ستاییها ، «کعبه دل» او را مورد ملامت قرار می دهد ، و خطاب به وی می گوید :
... بدو خندید دل آهسته کای دوست زنیکان خود پسندیدن نه نیکوست
چنان رانی سخن زین توده گـــــــل کو گویی فارغی از «کعبه دل»؟!
تو را چیزی برون از آب وگل نیست مبارک کعبه ای مانند دل نیست
تو را گر ساخت ابراهیــــــــــــــم آذر مر بفراشـــــــت ، دست حی داور
تورا گر آب ورنگ از خاک وسنگ است مرا از پرتو جان ، آب و رنگ است
تو را گر گوهر و گنجینه دادنـــــــــد مر آرامگاه از سینه دادنــــــــــــد
تو را گر بنده ای بنهاد بنیـــــــــــــاد مرا معمار هستی کرد آبــــــــــاد
تو جسم تیره ای ما تابناکیـــــــــــــم تو از خاکی وما ازجان پاکـــــیم
...در این جا نیست شمعی جز رخ دوست وگر هست انعکاس چهره اوست
تو را گر دوستدارند اختر و مــــــاه مرا یارند، عشق و حسرت وآه
تو را گر غرق در پیرایه کردند مرا با عقل و جان همسایه کردند
... به ظاهر ملک تن را پادشائیم به معنی ، خانه خاص خدائــــیم
در این جا، رمز،رمزعشقبازی است جزاین یک نقش،هرنقشی مجازی است
برگرفته از کتاب حج آیینه ای از رستاخیز نویسنده : دکتر حسین رزمجو
نوشته شده توسط عباس عادل زاده در جمعه 1386/06/16 ساعت 9:44 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
به حرمت قلم که اواولین پیامبر خداست .
هر کس توتمی دارد ،
وتوتم من "قلم " است.
وقلم،توتم قبیله من است .
خدای همه قبایل،
خدای همه ی عالمیان بدان سوگند می خورد
به هرچه از آن می تراود ،سوگند می خورد .
به خون سیاهی که از حلقومش می چکد ،سوگند می خورد .
ومن ؟
قلم خویشاوند آ ن من راستین من است .
عطیه روح القدس من است .
زبان دفترهای خاکستری وسبز من است .
همزاد آفرینش من ،
زاد هجرت من ،
همراه هبوط من
و انیس غربت من
و رفیق تبعید من
و مخاطب نوع چهارم من
وهمدم خلوت تنهایی و عزلت من
و یاد آور سرگذشت و یاد آور سرشت و باز گوی سرنوشت من است .
روح من است که جسم یافته است " آدم بودن من " است که شی ء شده است .
آن "اما نت " است که به من عرضه شده است .
آه که چه سخت و سنگین است !
زمین در کشیدن بار سنگینی اش می شکند .
کوهها به زانو می آیند و آسمان می شکا فد و فرو می ریزد .
قلم توتم قبیله من است .
قلم ،توتم من است .
او نمی گذارد که فراموش کنم ،
که فراموش شوم ،که با شب خو کنم ،
که از آفتاب نگویم ،
که دیروز را از یاد ببرم .
که فردا را به یاد نیارم ،
که از " انتظار " چشم پوشم ،
که تسلیم شوم ،
نومید شوم ،
به خوشبختی رو کنم ،
به تسلیم خو کنم ،
که ...!
قلم ،توتم من است ،
توتم ماست .
به قلمم سوگند !
به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند !
به رشحه ی خونی که از زبا نش می تراود سوگند !
به ضجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند ...!
که توتم مقدسم را نمی فروشم . نمی کشم .
گوشت وخونش را نمی خورم .
به دست زورش تسلیم نمی کنم .
به کیسه زرش نمی بخشم .
به سرانگشت تزویرش نمی سپارم .
دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم .
چشم هایم را کور می کنم ،
گوشهایم را کر می کنم ،
پاهایم را می شکنم ،
انگشتانم را بند بند می برم ،
سینه ام را می شکافم ،
قلبم را می کشم ،
حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم ...
اما قلمم را به بیگانه نمی دهم ...
قلم ، توتم من است .
بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلم به صلیبم کشند ،
به چهار میخم کوبند .
تا او که استوانه ی حیاتم بوده است ، صلیب مرگم شود.
شاهد رسالتم گردد،گواه شهادتم باشد .
تا خدا ببیند که به نامجویی ، برقلمم بالا نرفته ام.
تا خلق بداند که به کا مجویی ،
بر سفره گوشت حرام توتمم ننشسته ام .
تا زور بداند ،زر بداند و تزویر بداند ،
که امانت خدا را فرعونیان نمی توانند از من گرفت .
ودیعه ی عشق را قارونیان نمی توانند از من خرید .
و یادگار رسالت را بلعمیان نمی توانند از من ربود ...
هرکسی را ، هر قبیله ای را توتمی است .
توتم من ، توتم قبیله ی من قلم است .
قلم زبان خداست .
قلم امانت آدم است .
قلم ودیعه ی عشق است .
هر کسی را توتمی است .
وقلم ، توتم من است .
و قلم ، توتم ماست .
( دکتر علی شریعتی )
نوشته شده توسط عباس عادل زاده در سه شنبه 1386/06/13 ساعت 0:38 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
زان پس که غروب کنم
طلوعی مرا دگر باره خواهد بود
آنچنان که برای خورشید
آنچنان که برای بهار
و من آن قطره ام
که زادن دگر باره ام دریاست .
نوشته شده توسط عباس عادل زاده در چهارشنبه 1386/06/07 ساعت 1:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

عاشقی را یکی فسرده بدید که همی مرد و خوش همی خندید
گفت کاخر به وقت جان دادن خندت از چیست و این خوش استادن
گفت خوبان چو پرده برگیرند عاشقان پیششان چنین میرنــــــــد( سنایی)
دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت بشکست عهد واز غم ما هیچ غم نداشت (حافظ)
نتیجه
خدا انسان وعشق
این است امانتی که بر دوش آدم سنگینی می کند
واین است آن پیمانی
که در نخستین بامدادخلقت با خدا بستیم ( قسمتی از امانت خدا نوشته دکتر علی شریعتی )
من می گویم وقتی پرستویی در فراق عزیزش اینگونه سوگواری می کند
باید عشق را بهتر از انسان بداند
پس پرستو به عهد خدا شایسته تر از ما وفادار بوده وهم او سزاوارتر از ماست به عشق
نوشته شده توسط عباس عادل زاده در چهارشنبه 1386/06/07 ساعت 1:46 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان : براتون آرزوی سلامتی را دارم
راستی دوستان تا حالا فکر کردید خیلی از ماهها ،خیلی از کارها را بدون اینکه خوب بفهمیم ، انجام می دیم یا گاهی اوقات خیلی از حرفها رو تایید میکنیم اما نمی دونیم یعنی چه ؟ یا مثلا درجمع نشستیم یه آواز پخش میشه ، وبه نشونه ی رضایت سرمون رو تکون میدیم وباز هم نمی دونیم داریم چی گوش می کنیم!!!!
اصلا آدمها بعضی اوقات نمیتونند به راحتی بگن نمی دونیم !!! چرا ؟؟؟
مثلا اگه یه روز از ما خواستن سه تا از آرزوهات رو بگو ، اصلا ما میدونیم چی بگیم ؟ چی بخوایم که حداقل تا یک سال رو حرفمون بمونیم وبعد نگیم آخه این چه آرزویی بود که کردیم ؟
اگه حالا به شما بگن، سه تا آرزو از شما برآورده میشه ، اون سه تا آرزو رو چی میگی ؟
نوشته شده توسط عباس عادل زاده در شنبه 1386/06/03 ساعت 1:44 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

نام : عباس نام خانوادگی :عادل زاده
متولد :7/10/56
ساکن : شهر بردخون - استان بوشهر
شغل : معلم
امیدوارم در خصوص وبلاگ ضعف ها و کاستی ها را گوشزد کنید تا با جان ودل در وبلاگ بگنجانم
از آمدنتان خوشحالم . سکوت را دوست دارم وآنرا معلم بزرگ بشر می دانم . انسان اجتماعی هستم که زود با دیگران جوش می خورم ، وانسان را هر که باشد شایسته دوست داشتن می دانم و عقیده ام این است عشق فقط یک طرف نمی تابد عشق برای همه است و دوست داشتن برای همه . اما اینکه دیگران چقدر پذیرای دوستی باشند بستگی به ظرف دلشان دارد که خود را در مقابل جاری محبت قرار دهند یا خیر . جنوب ، تشباد ، باد شما ل دریا آسمون پر ستاره و دریا در خونه محقر عاشقانه ام قابهای زنده وخاطرات فراموش نشدنی منند و خیلی دوستشان دارم .
نخل وجود مقدسی است که اصالتش به قول شاعر اهل دل «سهراب»" شاید می رسد به "
عصای موسی یا به مهر عیسی یا به یقین ابراهیم یا به حکمت لقمان واگر قرار باشد از بین نخل و تخت سلیمان یکی را انتخاب کنم بدون درنگ بندگی در خانه نخل را بر می گزینم . دستان هر معلمی از آسمان بلند تر و از فرشتگان مقدس تر است و بوسه بر آن خیال شیرین زندگی من است . قلم را زبان شیوای خدا و پیر راه صاحبدلان می دانم . به هر چیز منطقی می نگرم و سعی می کنم بیشتر اتفاقات روز مره برایم قابل هضم باشد . هر نظری برایم محترم است و انگونه نمی اندیشم که هر چه را من می خواهم لابد همان درست است .
اینکه خود را درست بشناسم برایم خیلی مهم است و فکر میکنم رود هیچگاه خار وخس بیابان نمی شود حتی اگر همه بر دوست نداشتن پافشاری کنند .
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY