تبليغاتX
دریمه

دریمه
کافی بوک جنوب  

داستان: از عباس عادل زاده

اسامی شخصیت ها کاملا اتفاقی انتخاب شده . این داستانو امروز نوشتم هنوز ویرایش نشده لذا به خاطر مشکلات انشایی معذرت می خوام .

هر دومون دانشجوبودیم . در واقع با هم قبول شده بودیم و هر دومون دانشگاه شیراز . روز ثبت نام معمولا هر کسی فقط خودشومی بینه که کاراشو زود تموم کنه برگرده خونش. اون روز من اصلا حواسم به بقیه دانشجوها نبود اما دوس داشتم جدای از حس ناسیونالیستی که البته توی جنوبی ها خیلی قویه، دانشجوهای جنوبی هم باشن تا بتونیم تو سرمای شیراز یه اتاق بچه های جنوب داشته باشیم . خب خوبیش این بود که زبومون ، لهجه مون ، و خیلی چیزای دیگه مون مث هم بود . حقیقتش من نمی تونستم سرد و بی ر وح باشم واسه همین، هم اتاقی با حداقل یه بچه جنوبی می تونست کلی از وقتمو واسه انتخاب یه دوست خوب و کسی که ارزش دوستیو داشته باشه رو صرفه جویی بکنم . روز اول قصدم این بود وقتی وارد کلاس میشم قبل از سلام با بچه ها یی که  از سر کنجکاوی چهره های پیش فرضشون هی جلو چشمم رد میشن اسمم رو بنویسم روی وایت برد کلاس . موج های خلیج ، رد پای بچه های ساحل ، غروب غم انگیز بندر ، مردای زحمتکش گرگور باف اسکله ، زنهای نون سنتی فروش بازارچه قدیمی و مهمتر از همه برخورد گرم آدمای جنوب که وقتی به هم می رسن انگار دو تا " کاکا"1 بعد از سالها همدیگه رو می بینن؛ فکرایی بود که توی خط واحد در تضادی شاعرانه پیچید در غزلیات عرفانی حافظ شیراز و عطر ناب ریاحین گلستان سعدی . موج های خلیج همپای سروهای بلند از کنار اتوبوس رد می شدند و من همچنان به اولین روز حضور در دانشگاه فکر می کردم . بچه ها پیش دستی کرده بودند. من نفر هشتم بودم . در یک لحظه هفت اسم قبلی درذهنم مرور شدن . تهران ، اصفهان ، شیراز ، بندرعباس ... اما یه اسم، نشانی نداشت . محمدرضا امیر احمدی !؟ از سر شیطنت یه علامت سوال گذاشتم جلو اسم محمد رضا ؟ و نوشتم .8: احسان دشتی مقدم - خط فاصله – بندر بوشهر  . نگاه های دوست داشتنی و خنده های ملیح بچه ها منو همراهی کرد تا با وسواس جای نشستنمو انتخاب کنم . موقع برگشتنم یه خنده بیشتر از همه لبخندها نظرمو جلب کرد . دقیقا مث کنتراست یه تابلو که با یه لبخند کامل میشه . پسری با چهره ای سبزه ، موهای مشکی و دوست داشتنی . همین کنجکاوی باعث شد جامو تغییر بدم و برم کنارش بشینم .

-سلام ، احسان هستم از بوشهر

- منم محمد رضا

- از کجا ؟

- جنوب

و خنده ای که از لبان محمد پاک نمی شد

پازل بازی می کنی محمد ؟

- چرا ؟

-اینکه جلو اسموتو چیزی ننوشتی ؟

- خب مهم نیستش

-درسته ، مهم نیست اما وقتی بقیه بچه ها نوشتن تو هم می نوشتی دیگه !

خب حق با محمد رضا بود. فکر کردم خیلی بی کلاسیه روز اول ... عذر خواهی کردمو چیزی نگفتم

بعد از چند لحظه نگاهی کرد و گفت :

- منم بوشهرم

لحظه ای سکوت

- جدی میگی ؟خود بوشهر ؟

- نه احسان جان ما دو ساعتی بوشهریم

- خوشوقتم از آشنایی تون آقای ؟

-امیر احمدی

- آهان بله خوشوقتم آقای امیر احمدی  

- منم خوشوقتم احسان جان

دوباره دست و روبوسی .

یادمه ردیف اول دخترخانوما نشسته بودن  دختری لباشو غنچه ای کرد و با افاده و ظرافتی خاص گفتش : " بچه ها فکر نکنم امروز کسی غیر از ما بیادش استادا که دیگه معلوم " . پچ و پچی بین بچه ها بلند شد . آخه روزای اول دانشگاه همیشه همینطوره ولی تا اونروز فکر کنم 21 روز گذشته بود و هنوز خبری از تشکیل کلاسا نشده بود .

فردای اون روز باید دنبال جایی می گشتیم تا دانشگاه تکلیف جا و خوابگاه مون رو روشن کنه واسه همین چند روزی رو در مسافرخونه دشتی گذروندیم . بعد از یه هفته دانشگاه اتاقی بهمون دادتو میدان ارم خوابگاه شهید دستغیب اتاق شماره 628 که ظرفیت سه نفررو داشت . من و محمد و دانشجویی از تبریز به نام رضا قرقانی که اونم بچه خوبی بود . (یادش به خیر)

ماهها دوستی من و محمد گذشت . شده بودیم مث دو داداش که از ریز و پیز هم خبر داشتیم . گاهی که یه نفرمون نبودیم و از خونه زنگ می زدن چه از خونه محمد یا خونه ما، تلفن رو جواب می دادیم . کاملا شده بودیم محرم راز همدیگه و جدای همه ناموس همدیگه . چون از خونه اگه زنگ می زدن و محمد نبودش اون ور خط منو می خواستن. واسه همین واقعا شده بودیم داداش .

محمد بچه مذهبی ای بود . بچه آرومی که کاری به کار کسی نداشت و بیشتر با اعتقادات شخصی خودش و در محدوه همون اعتقادات زندگی می کرد .گاهی اوقات کتاب های دینی رو می خوند . مثل اصول کافی . گاهی کتب فلسفی رو مطالعه می کرد و کتب تخصصی هردومون که ادبیات بود .و گاهی هم اصول عقاید سنی و شیعه رو تطبیق می داد  . شب نبود که با هم جدل های فلسفی نداشته باشیم . من علاقه شدیدی به فضیلت کانت پیدا کرده بودم و نظریات آنارشیستی و اگزیستانسیالیسم و فلسفه غرب رو می خوندم و محمد رضا فلسفه اسلامی رو . از نظر رابطه گرم و دوست داشتنی. اما یه چیزی توی محمد بود که برای من شده بود یه علامت سوال بزرگ ! یه افسرگی که روز به روز بیشتر و بیشتر خوردش می کرد . له شده بود . چندین بار بهش گفته بودم محمدرضا ، احساسم بهم دروغ نمیگه تو داری له میشی . بابا من داداشتم . اگه راس راسی از یه مادر و پدر نیستیم اما میدونی چقد دوستت دارم میدونی چقد خاطرتو می خوام . چندین بار گفته بود بی خیال و اون شب هم باز تکرارش کرد بی خیال آقای آنارشیست . چیزی نیست احسان آخه می خوای چی بگم . مثلا می خوای بگم بابام مامانمو طلاق داده نه به خدا . می خوای بگم خواهرم بیوه شده . و از این ..... شعرا . وای این واژه رو اولین بار از محمد می شنیدم . بلند خندیدم . چی گفتی ؟ چی گفتی محمد ؟ خب حالا باید بری غسل ارتماسی کن تا دهنت آبکش بشه . آره تو مسخره کن ! مگه تو نگفتی آنارشیست ؟ خب احسان من چیزیم نیست . هیچ بلایی هم سر خانوادم نیومده . اما مطمئن بودم یه بلایی سر خودش اومده ! صبح جمعه ها دعای ندبه محمد منو بیدار می کرد . بلند می شدم چایی می ذاشتم . شده بود شیخ بی عمامه و ریش خوابگاه چون ریششو ته اصلاح می کرد اما به عقیده من و محمد دین به این چیزا نبود . من نمازمو عادی می خوندم پایبند هم بودم اما محمد چیز دیگه ای بود . یه سال که با هم رفته بودیم مشهد یادمه از تو خیابون که متصل می شد به صحن رضوی کفشاشو کند و گفتش( با خنده ) آقای کانت اینجا قبله عشقه کفشاتو بکن . می دونستم به شوخی اینو میگه چون میدونست منم اعتقادم اونجورا نیست که ندونم اینجا کجاست . اون روز توی صحن نشست و زار گریه کرد . شده بود مث یه بچه صاف و صادق و دوس داشتنی . به عقیده محمد عشق از راه دورش خوبه لذا اگه روزی صدبارم میومد بازم  تو صحن می نشست . اون روز از حرف هاش که با هق و هق می ریخت بیرون یه چیزی شنیدم . " دارم خورد می شم آقا دارم له میشم آقا  این از بی ادیه منه اگه فکر کنی واسه حاجتم اومدم نه به خدا واسه حاجت فقط و فقط نیست که اگه اینطور باشه زندگی من از اول تا آخرش تباه شده فقط واسه درد دل اومدم اگه اگه کنارم باشی و زد زی گریه " منم به گریه افتاده بودم . آخه چشه ؟ چی شده ؟ چرا اینطور ... امتحانات ترم تموم شده بود سال دومی بودش که محمد کنارم بود اما تا اون روز نمی دونستم چه اتفاقی براش افتاده . مطمئن بودم اگه می دونست از دستم کاری بر میاد بهم می گفت .چون به منطق و عقل خیلی بها می داد . اما گاهی وقتا مسائلی هست که منطق حلش نمی کنه . به هر حال ... تو همین فکرا بودم که تلفن خوابگاه زنگ صداش درومد گوشی رو برداشتم . بله بفرمایید . " تو رو خدا تو رو به قرآن تو رو به همون علی که دوسش داری محمد " صدا قطع شد و محمد چند بار تو گریه های یه دختر گم شد و ... وای خدای من دس و پام قرار نداشت دیگه دلم داشت می افتاد زیر پام دوباره صدا پس از مدتی وصل شد محمد رضا تو رو به خدا من دارم می میرم پشتم کبود شده دیشب بابام منو گرفت زیر لگد. باهات می مونم تا آخرین قطره خونم پات می شینم بذا بابام منو بکشه اما دس از تو بر نمی دارم . شمارتو از خونتون گرفتم می دونی که من عادت ندارم این موقع شب زنگ بزنم اصلا نمی خواستم مزاحمت بشم و هیچ وقت تا حالا هم زنگ نزدم " اصلا اجازه نداد من حرفی بزنم فقط مث دیوونه ها داشتم گوش می دادم . " اگه قراره بمیرم بذا اینطور بمیرم " و صدا قطع شد . وای خدا خدای من . محمد رضا ، دیوونه شده بودم . دیگه به خودم اجازه دادم کمدشو باز کردم . داشتم گریه می کردم . این احمق داره چیکار می کنه ! باید می گشتم تو کمدش تا شاید جواب این گریه ها رو پیدا کنم . این دختر کی بود ؟ چی می گفت ؟ چیکار با محمد داشت ؟ از کجا می شناسدش ؟ کمد رو به هم ریخته ول کردم و دویدم به سمت اپراتور . تلفن چی انگار جن دیده بود با هراس و اضطراب گفتم دختری که زنگ زد اتاق من کی بود ؟ چه می دونم آقا ! دیوونه شدی ؟ خب کدشو بده ببینم کجاس ؟ کدشو بده ! نمیشه آقا ؟ ببین آقای محترم من محمد رضا امیر احمدی هستم باید بدونم این مزاحم کی بوده ! وقتی کد رو گرفتم دیوونه تر شدم . بوشهر بود ! وای خدا واسه خواهر محمد اتفاقی افتاده ؟ اونا که ... اما نه صدای خواهرشو می شناختم وانگهی این طور حرف زدن نمی تونه خواهرش باشه. اومدم خوابگاه تا شاید ردپای صدا رو توی کمد پیدا کنم . کتابا رو ورق زدم تکوندمشون اما چیزی پیدا نکردم . درست وقتی که می خواستم کمد رو ببندم چیزی رو دیدم که خشکم زد تکیه دادم به کمد و مث دیوونه ها زل زدم به عکس محمد که تکیه زده بود به نیمکت پارک قاب شده و  زل زده بود تو چشمای پر از سوال من.

ادامه دارد

------------------------------------------------------------------------------------------- 

۱-کاکا: داداش

ادامه دارد ... 

 

[ جمعه 1390/11/07 ] [ 12:1 بعد از ظهر ] [ عباس عادل زاده ]

سلام دوستان عزیزم کامنت ها فعلا به روز رسانی نمی شوند . با پوزش

 

منتقد : ای.او.اسکات - نیویورک تایمز

اشاره: فیلم آرتیست ساخته تحسین برانگیز اخیر مایکل هازاناویشیوس به تازگی نامزد جایزه گلدن گلوب در بخش بهترین فیلم موزیکال شده است. این فیلم که در سبک فیلم های سیاه و سفید و صامت قدیمی ساخته شده است تا به حال از سوی بسیاری از منتقدان بزرگ در فهرست برترین فیلم های سال 2011 قرار گرفته است.

خلاصه داستان: اواخر دهه 20 میلادی در هالیوود است و جرج والنتین خوش تیپ یک بت در دنیای فیلم صامت به حساب می آید. والنتین در طول اولین نمایش فیلم آخرش با پپی میلر بازیگر نه چندان مطرح ،اما بلند پرواز ملاقات می کند. هر دو جذب هم می شوند و پپی موفق می شود یک نقش کوتاه رقص را در فیلم بعدی والنتین به دست آورد.
همان طور که داستان عاشقانه این دو جلو می رود، تهیه کننده والنتین مجبور است در گروه فیلمبرداری با بازیگر آماتوری سر و کله بزند که همیشه حواسش پرت است. پپی در شغل خود شروع به پرواز می کند و والنتین از این میترسد که سبک جدیدی که وارد دنیای سینما شده است یعنی فیلم های صوتی، او و حرفه اش را از بین ببرند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/artist/hcfghfh.jpgنقد فیلم: آیا گذشته ها را به یاد می آورید وقتی که فیلم ها، با شکوه، جادویی و ساکت بودند؟ من هم یادم نمی آید! اما گذر عصر خاموش، رسیدنش به خاطره و بعد از آن افسانه همان چیزی است که هنر سینماتیک و خیره کننده مایکل هازاناویشیوس یعنی فیلم «آرتیست» نشان می دهد.

این کار در زمینه سینما نیست اما جلوه ای است بخشنده، متاثر کننده و کمی احمقانه از یک عشق سینمایی لجام گسیخته. اگر چه که نقش اول فیلم در عزای ورود صدا به سوگ می نشیند، اما «آرتیست» خودش بیشتر به حدود و قدرت مدیومی علاقه دارد که بتواند در آن بدرخشد، ضعیف شود و رنج را تحمل کند با چنان زیبایی و ظرافتی که واقعاً هم نیازی نداشته باشد چیزی را به زبان بیاورد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/artist/dgshjhdjdfh.jpgدقیقش این طور می شود که فیلم آقای هازاناویشیوس یک فیلم صامت به حساب نمی آید. موزیک هایی در لحظات استراتژیک و در طول فیلم پخش می شود که به طور لذت بخشی هیجان آور و به طور خشنی غیر منطقی است. تمامی فیلم بر محور نادیده انگاری قوانینی که بر زمان، فضا و صدا حکمرانی می کنند، می چرخد که شاید بیشتر یادآور روح سینمای ابتدایی فرانسوی باشد تا هالیوود قدیمی؛ یعنی جایی که تصاویر متحرک برای اولین بار به فیلم تبدیل شدند.

در آن روزها روی آن تپه ها به جای عبارت «هالیوود» نوشته بود: «سرزمین هالیوود». و پرده های سینما توسط دلقک های مضحک، قهرمانان زن بی رنگ و لعاب و عشاق بی پروا تسخیر شده بود. جرج والنتین (با بازی ژان دوژاردین ستاره مشهور یک سریال فرانسوی به کارگردانی خود هازاناویشیوس) بدون شک در همین دسته بندی آخر جای می گیرد. جرج با موهای براق، دندان های درخشان و سبیل باریکش به ذات خود یک ستاره سینماست. مردم او را ستایش می کنند؛ یک خودشیفته بی خیال که دائم در حال رفت و آمد بین استودیو، مراسم فرش قرمز و عمارت بزرگش در بورلی هیلز است که در آن با همسر نه چندان مورد قبولش (با بازی پنلوپه آن میلر) ایمن در پناه غرور و افتخارات همیشگی اش زندگی می کند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/artist/xgfjvh.jpgحتی بینندگان کاملاً مبرا از تاریخ فیلم و سینما و حتی طرفداران جوان فیلم های عظیم با هزینه های هنگفت میتوانند اتفاق در شرف وقوع را پیش بینی کنند. غرور جرج ابتدا به یک شیفتگی عجیب، خام و شیرین نسبت به یک بازیگر بلندپرواز به نام پپی میلر (با بازی برنیس بژو) تبدیل می شود بعد هم که با خودداری خیره سرانه جرج در پذیرفتن تغییرات زمان در سراشیبی سقوط و نابودی قرار می گیرد. همسرش او را ترک می کند و بعد رئیس استودیو (با بازی جان گودمن) او را به کناری می گذارد. جرج همراه سگش و راننده وفادار خود (با بازی جیمز کرامول) زندگی می کند و کم کم یک کسوف زندگی اش را در بر می گیرد. اما حتی وقتی مورد رنج و عذاب های بسیار قرار می گیرد باز هم از باز کردن زبان برای صحبت سر باز می زند.

چگونگی سربرآوردن فیلم های ناطق تقریباً همیشه در سینما از دیدگاه صدا روایت شده است چرا که به سختی می توانست طور دیگری باشد. «آواز در باران» با آن موسیقی زنده و رنگ های روشن، چندان شکوه سینمای صامت گذشته را یادآوری نمی کند و بیشتر سعی در محو کردن خاطره آن نوع از سینما را دارد؛ درست به اندازه فیلم «بلوار غروب» که دری از دنیای ارواح و سایه ها به روی باقی مانده های خدایان در حال نابودی هالیوود گشود. «آرتیست» که به اندازه هر فیلم موزیکالی به طرز جسورانه ای سرگرم کننده است با توجه به حس اندوه و سوگواری خود نسبت به فیلم های منتخبش از سینمای نوستالژیک قدیمی سنجیده می شود. ذره ای از موسیقی این فیلم از موسیقی برنارد هرمان در فیلم «سرگیجه» گرفته شده و طرحی داستانی دارد که در ماهیت، آرتیست را به جدید ترین (و از یک نظر اولین اما قطعاً نه آخرین) بازسازی از «یک ستاره به دنیا آمد» تبدیل می کند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/artist/gfjgdgffgzd.jpgهمه این ها نشان از یک چیز دارد و آن هم این که «آرتیست» ضیافتی برای عاشقان و معتادان سینمای قدیم خواهد بود. قطعاً همین گونه است. مهارت آقای هازاناویشیوس در کپی کردن بعضی از جلوه های تصویری سینمای اولیه واقعاً تاثیر گذار است. اما او فریبندگی و غریب افتادگی فیلم های صامت را بدون آن که تمامی قدرت این نوع فیلم ها را تسخیر کند، به نمایش می گذارد. فیلم او بیشتر از آن که یک بازتولید وفادارانه باشد، یک نسخه امروزی شده خوش طعم از آن نوع سینماست.

با این وجود هنوز هم این فیلم یک سیاحت هیجان آور و روان به حساب می آید. اگر «آرتیست» با استفاده از حقه های تبلیغی و بنا به شرایط، فریبندگی بیش از حدی را به نمایش می گذارد باید دانست که با وجود این ها هنوز هم عمق و استحکام جاذبه هنری را که در دستان خود گرفته است، درک می کند.

آقای هازاناویشیوس هم مثل مارتین اسکورسیزی در فیلم «هوگو» (که آن هم یک سفر مدرن به رویای گذشته سینماست) می داند که لذت مخاطب به یکباره و با نمایش پیچیدگی های هنری در قالب تاثیرات ساده و مستقیم بالا می رود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/artist/dghg.jpgآقای هازاناویشیوس این کار را نه فقط به وسیله یک جاه طلبی نمایشی بلکه با نوعی فروتنی فریبنده و بالاتر از همه این ها توسط ارائه ی ابتکاری و تاثیرگذار خود از چیزی به نام سرگرمی به انجام رسانده است. تکنیک های فیلم موثر و متنوع هستند با این حال متقاعد کننده ترین جلوه های ویژه این فیلم، آقای دوژاردین و خانم بژو هستند که از لحاظ فیزیکی روی صحنه چنان بازی مطبوعی را به نمایش می گذارند که دوربین نمی تواند در برابرشان مقاومت کند.

دوژاردین دارای نوعی سرسختی ورزشکارانه است که کاملاً با زیبایی پر افسون و ظرافت بژو ترکیب خوبی را می سازد. و قرار گرفتن این دو در کنار هم یادآور ستارگان باستانی دنیای سینما است. ستارگانی که امروز مورد ستایش همین بازیگرانند.
آن ها به زیبایی می رقصند و همچنین احساسات خود را با آمیختن ناتورالیسم و بزرگ نمایی ملودراماتیک به تصویر می کشند. در سایه قدرت بیانگری و مهارت این بازیگران، «آرتیست» خیلی بیشتر از یک تقلید ادبی هوشمندانه از سرگرمی های قدیمی است. شاید کمتر از یک فیلم بزرگ باشد اما یادآورنده غیر قابل انکاری از همه چیزهایی است که می توانند یک فیلم را بزرگ کنند.

منبع: سایت نقد فارسی

[ چهارشنبه 1390/10/28 ] [ 10:14 قبل از ظهر ] [ عباس عادل زاده ]
تنها وقتی می توانیم بگوییم ایمان آورده ایم

که کودکی از پشت ویترین رنگا و رنگ مغازه ای ، شکلاتی را نگاه می کند

و آرزو می کند چقدر می تواند دوستش داشته باشد

چه پشت ویترین و چه در رویایی که می توانست مال او باشد

راههای سخت ، سخت به نتیجه می رسند

و راههای ساده هم حتی اگر به نتیجه برسند چندان اقناع کننده نیستند

تنها حقیقتی که مثل روز روشن است

 معصومیت چشمان کودکیست که چه با عینک و چه بی عینک یکسان است

و شکست احتمالی نور بر اثر نامرغوبی شیشه هم نمی تواند در تفاوت نگاه او تاثیری داشته باشد

مثل چشمان عباس عاشوری

که هر روز صبح

دستانش را از پشت به هم می گیرد

چشم چپش را نیمی می بندد و با لبخندی ملیح

 نشان می دهد که صداقت ابدا چیز سختی نیست

چه با عینک چه بی عینک

چه با بندی که مستمسک گردنی باشد چه نباشد 

مهم چشم است

اما هر چشمی که چشم عباس عاشوری نمی شود

می شود؟

نهایت خلاف چشمان عباس عاشوری این است

 که با شیطنت زیبا ،ذاتی و هنرمندانه اش از گلاویز شدن دو تا بچه

بر سر استعمار مجموع جزایر یک پاکن

یا استحمار کودکی برای تصاحب صبحانه

شکایت کند

که تازه خودش فکر می کند اووووووه ؛چه چیز خیلی بدی دیده !

خب مطمئنم

 خدا از پشت این عینک

 حتی اگر شکست نورهم دخالتی داشته باشد

هزاران بار من را دیده

 هزاران بار برایم خندیده

 هزاران بار برایم دست تکان داده

دقیقا مثل روزهایی که بر می گردد به بیست سال پیش

وقتی بچه بودیم

 سوار بر دوچرخه

در جاده ساحلی دریا

 احساس می کردیم نسیم دارد برایمان دست تکان می دهد

دقیقا مث روزی که یحیی گرومب از دوچرخه افتاد

  مث خرماپزون پهن شد رو آسفالت

و من و حمید و علی و مهدی تا می تونستیم بهش خندیدیم

و یحیی دستپاچه بلند شد و گفت تقصیر من نبود که

می خواستم برای نسیمی که خنک از دریا میومد دس تکون بدم

اونروزا فکر می کردیم واقعا همه می تونن نسیم رو ببینن

با ماه شب چهارده حرف بزنن

مخصوصا شبایی که وسط حیاط

یا  پشت بوم می خوابیدیم

 اگه تونستیم به عشق یه کودک

د ر حالی که مادرش اونواز روبروی مغازه شکلاتی عبورش میده و دستاشو محکم گرفته

و کودک در بی تعادلی عقبشو هی نگاه می کنه ایمان بیاوریم

می تونیم ایمان بیاوریم به خدایی که از چشمک ستاره ها هر شب به ما سلام میده

و گلی که روبری در حیاط روئیده

و یادمون نمیاد کی بهش آب دادیم .

 

[ دوشنبه 1390/10/26 ] [ 10:58 قبل از ظهر ] [ عباس عادل زاده ]

توجه :با عرض پوزش به خاطر درگیریهای امتحانات و غیره کامنت ها به روز نمی شوند . شرمنده همه دوستان گلم ایشالله تا پایان بهمن ماه

من از جوانی

جز حرف های پریشان

             و

مشتی خواب تلخ

چیزی ندیدیم

گویا کسی غیر از این

چیزی ندیده است

[ یکشنبه 1390/10/18 ] [ 12:4 بعد از ظهر ] [ عباس عادل زاده ]
 

توجه :با عرض پوزش به خاطر درگیریهای امتحانات و غیره کامنت ها به روز نمی شوند . شرمنده همه دوستان گلم ایشالله تا پایان بهمن ماه

ما مرده ایم

در زمستانی که پیپ می کشد

ما               مرده ایم

در زمستانی که پیپ می کشد

پیپ می کشد  و باز هم

در زمستانی که ما

مرده ایم

با کلاهی به شکل چشمان ؟ بی خواب یک جغد

کلاهی به شکل یک شال

به شکل یک شغال

کلاهی به رنگ قهوه ای سوخته       سوخته

و عمری که تلف شد

و پالتویی به سیاهی تولد شب مرگ

ما مرده ایم

در عمری که    تلف  شد

با مرگ چایی می خوریم

پیپ می کشیم

سکر می کنیم

سرفه می کنیم

و قهوه هایمان را زود به زود

از صد سال دیگر

ما مرده ایم

در زمستانی که کنار بخاری هیمه سوز

چمپاته زده است

برای من سنگ قبری بتراش

به مفهوم سخت زندگی / یا سیال زندگی

ترس من از مرگ نیست

ترس من از تنهایی نیست

چرا که ندانسته

همیشه

تنها بودیم

ترسیدن نیست

غصه است

غصه کم انسان بودن

غصه حرف ها

شعر های

تا که می آیم بدانم

نسخه دردو حسرت انسان

قبل از مردنش پیچیده است

حیف عمری که تلف شد

در زمستانی که پیپ می کشد

پیپ می کشد

و پالتویی بلند پوشیده است .

 

[ چهارشنبه 1390/10/14 ] [ 12:35 بعد از ظهر ] [ عباس عادل زاده ]
/

توجه :با عرض پوزش به خاطر درگیریهای امتحانات و غیره کامنت ها به روز نمی شوند . شرمنده همه دوستان گلم ایشالله تا پایان بهمن ماه

این روزها .........

هر کاری می کنم ذهنم /زهنم/ظهنم/ظحنم/ذ.../

یه جا جمع شه

اما نمیشه ؟ (چی نمیشه )

هر چی که فکرشو می کنم

نمیشه

هر چی موهامو شونه نمی کنم

هر چه عینکمو هاااااااااااا نمی کنم

پاک نمیشه

جمع نمیشه

ذهنم شده عینهو قایم موشک بازیهایی که موش آشپزخونه مون داره در میاره

ومن

حریفش نمی شم

و آخرش

وایمیستم و بهش می خندم و

به خودمو

به همه چی

ای ول تو هم آره

سرمو بر می گردونم یه چیزی ته سرم اون ور

دقیقا شمال غربی کله ام

وز و وزززززززززززززززززززز می کنه

بر می گردم این ور

دقیقا جایی که اگر ادامه اش بدی

عینکمو دو (وسط)

نصف می کنه

بازم یه صدایی /یا نه اصلا صدایی نیست

بی خیال-ه- سیب زمینی هایی که

بس که پختن چسبیدن ته مایه تابه و اصلااااااااااااااااااااااااااااااااا

ور نمیان و

بی خیال

ذهنم یه جا جمع نمیشه که یه حرف درست و حسابی بزنم براتون

که ارزش خوندن داشته باشه (میدونی چرا همه دارن می دوون / همه جا ! چون هر چه دارن می دوون یا پاشون کوتاه تر میشه یا راهشون بلند تر... خلاصه میدونم حوصله خوندن نیست/اونم تو نت / اونم وبلاگ / اونم حرفای من که مفت هم نیارزه.

ببخشیدم :

دستی تکان می دهم

در این روزگار غریب

که غباااااااااااااااااااااااااااااار جاده ها

مسافر خ س ت گ ی منند

آب!

روشنایی راه من است

اما

برای دیدن دوباره ام

چشم به افق این جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاده

خستههههههههههه مدوز

 

کویر یعنی وقتی دلت تنگ میشه /یعنی تمام شعرای دنیا /یعنی جایی که رد مضطرب هیچ انسانی حالتو به هم نمی زنه /یعنی آرامش مخصوصا شبایی که چادر می زنی یه شب تا صبح فقط ستاره ها رو نیگاه می کنی و مطمئنی که صدای هیچ آدمی غیر از خودت سکوتتو به هم نمی زنه ...

[ شنبه 1390/10/10 ] [ 12:12 بعد از ظهر ] [ عباس عادل زاده ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

علامت سوال- تردید بزرگ و شک برانگیزی است در ایستگاه روزمره گی ها /اینکه من کیستم عشق چیست چرا ...؟ و چه چیزهایی در این همه مفهوم واقعی اند و چه چیزهایی توهم است ؟ مثلا : آیا زندگی واقعی است یا توهم ؟
بک لینک طراحی سایت