تبليغاتX
دریمه

دریمه
کافی بوک جنوب  
ببخش مادر

هیچ تصویری گویای چهره ی زیبای تو نیست

به شوخی به پدرم می گویم :

بابا؛ دستت درد نکند که مادرم را تو انتخاب کردی 

اما بابا ( دور لبخندات)

اگر تو انتخاب نمی کردی باز هم مادرم ، مادرم بود

مادرم

گفتم هیچ تصویری

گویای مادر بودن تو نیست

گویای غم تو چه می تواند باشد ؟

گویای شادی تو

لبخند زیبای تو

و اشک تو (جاااااااااااااااااانم !)

وقتی که جاری می شود

گویا تمام اقیانوس ها روی صورتت موج می زنند 

اشک تو

امان از آتشی

که لهیبش تا کناره چشمانم می آیند و

یواشکی اشک می شوند 

مادر

اینها هیچ تعریفی از مادر بودن تو نیست

فقط حرف بچه گانه شیر خواره ی توست

قربان گهواره تکان دادن و لالایی خواندنت بره عباست

توی اون شبی که گفتی هفت دی

شب بارانی من

و بچه گی تو

که از وجودت مادر بودن جاری شد

و چه سرد بود

من که نمی دانستم

اما درد تو که خوب سرما را می فهمید

من از مادر بودن تو

به عظمتت چیزی نمی دانم

من چه می دانم "مادر" چیست ؟

کودکیم ؛ وای پسرم افتاد

بزرگسالیم

کجایی مادر ؟ خوبی جان مادر !

من چه می دانم تو چه هستی

مگر می دانم خدا چیست

مادر روز شنبه که بیاید

تمام ستاره گان پای یوسف انگشتانت می افتند

و تک تک

انگشتان پایت را بوسه باران می کنند

تا هستی بزرگترین افتخار منی 

مادر     مادر        مادر        آخر عشققققققققی مامانی . بووووووووووووووووووس

روزت مبارک

و روز همممممممممممممممممه ی شما دوستان گلم

[ جمعه 1391/02/22 ] [ 10:17 بعد از ظهر ] [ عباس عادل زاده ]
از کنار دیوانگی هایم که رد می شوی
  آرام تر
به سایه ی من خیال نشو
از عشق چیزی نگو
دوست داشتن اختراع بشر نبوده است
که از سنگ پاره های سومر
پیدا کنند
یا از غارهای پارینه سنگی
دوست داشتن اینجاست
جایی که به چشمان تو
رنگ سبز
آبی
میشی
سیاه سیاه می دهد
چه زیباست جنگل که رنگ چشمان تو را دارد
چه زیباست دریا
و سیاه ِ سیاه ِ رنگ چشمانت
از دیوانگی هایم بترس
قرص مسکن هم
دیگر تو را از یاد من
نخواهد برد
[ شنبه 1391/01/26 ] [ 7:48 قبل از ظهر ] [ عباس عادل زاده ]
می خواستم بنویسم وقتی یه دوست- خیلی غیر منتظرانه زنگ می زنه و میگه عباس ۱۵سال گذشته - یه لحظه گیج میشم ۱۵ سال ...

اما دوستم آقای علی ج یه کاغذ داد گفت یه نیگاه بهش بنداز - برام جالب بود وقتی فهمیدم نویسنده ی این متن یه دانش آموز چهارم دبستانیه :

هی ماهی !

فکر کنم خیلی گیجی

منو ببخش که این حرف رو می زنم

از ته قلبم میگم

من هیچ وقت حیوانی نداشتم

حالا هم من مثل تو هستم

تو هم صاحبی نداشتی

گر چه قلب کوچکی داری

بابا به من میگه

قلب کوچک و بزرگ فرقی نداره

انسان باید احساسات قوی داشته باشه

حالا من بهت میگم

میشه منو درک کنی ؟

و من دوستت باشم

اگه دوست نداری باشه

من به خاستت گوش میدم

لطفا از خدا بخواه

که جوابت رو توی خاب به من بگه

......................................................

آفرین محمد امین جمالی فرد آفرین

......................................................

 

[ چهارشنبه 1391/01/16 ] [ 11:28 قبل از ظهر ] [ عباس عادل زاده ]
به زودی در این وبلاگ موضوع " نقد و نظر ادبی در ادبیات ایران " قسمت سوم به روز می شود .
[ دوشنبه 1390/12/22 ] [ 7:42 قبل از ظهر ] [ عباس عادل زاده ]
این دود سکر آور

رهایم می کند

رها می شوم

در سلول های ته نشین شده ی رگ هایم

و ریه هایم

به جنبش ابدی می رسند

در دود بی هدف سیگار

و تبعید می شوم

به بهشت ابدی دوزخ

با همه ی ندانسته هایم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دو عکس از مسافرت به بندر سیراف واقع در جنوب استان بوشهر . سواحل شنی این بندر از ناب ترین سواحل بندری در ایران هست حتما برید و ببینید و اگه شانس باهاتون یار باشه و آب در حال جزر باشه فوق العاده ترین صدف ها شما رو به حیرت وا خواهد داشت .

عکس هایی از بندر سیراف در استان بوشهر یکی ازبزرگترین بنادر تجاری ایران و جهان در زمان هخامنشیان ... دراز کشیدن در قبرهایی که از نظر تاریخی بر می گردند به دوره های تمدن اسلامی خیلی لذت بخش بود . (من و ر. ر ) 

[ یکشنبه 1390/12/14 ] [ 12:55 بعد از ظهر ] [ عباس عادل زاده ]
سرنگ

 خالی پر از مرگی است 

تا

رگ های متورم جهنم

 تا اهور مزده

تازه جان گرفته ی شیطان

تا انتظار اتاق عمل

سرنگ رگهایت

       انتظار یک مشت هوای خالی را

حیف است

حیف است شعرهایت

              که دهان باز کرده اند

که ته  ته برگ های خاک گرفته ی

سطل های زباله

می لولند و

         من می دانم که می رقصند

می رقصند که اکنون

  حباب ها

     زخم بر می دارند 

و در جانت

        اکسیژن سم ناک حیات

می ریزند

      جهانی است/این سطل زباله ها

 حباب های بی مغز !

 

ع ا د ل ز ا د ه

 

 

[ سه شنبه 1390/12/09 ] [ 11:5 قبل از ظهر ] [ عباس عادل زاده ]
من در خیال خودم زندگی کردم

و از واقعیت آن چه بودم

جز فرار

چیزی یادم نیست

فرار از خود

فرار از من

فرار از مرگ

در واقعیت زن گرفتم

اما دخترانم و پسرانم

در خیالم قد کشیدند

خیال من زندگی من بود

حتی وقتی مردم / مرگم واقعی نبود

من درخت انجیر تاول زده ای بودم

که از خواب بیدار شدم

به پشت سرم نگاه کردم

هیچ دیدم

سایه ام حتی معنا نداشت

افسوس که من هم

خیالی بیش نبودم .

عادل زاده

 

 

 

[ چهارشنبه 1390/12/03 ] [ 11:54 قبل از ظهر ] [ عباس عادل زاده ]

عکس محمد رضا  گوشه کتاب ها روی زمین افتاده است ؛ امتداد خطوط نگاه صامتش از  فضای مبهم اتاق عبور می کند  .سپس از افکار درهم و گیجم می گذرد و می رسد به چشمانم و از آن جا وارد خاطراتم می شود . از عکس روی دیوار چند سالی جوانتر است . آسمان ِ ابری و شیشه ی مه گرفته ی اتاق ، سکوت ِ معنا دار درو دیوار ، سرانگشتان بارانی رقص رامبا که در رعد و برقی شاعرانه  مدام روی شیشه می رقصند ،  کتاب های درهم و صفحاتی که بی نظم ورق می خورند، همه آثارِ نگاه ساکتی است که اکنون  وارد ذهنم شده و مرا غرق در  مه آلودگی خاطراتی کرده است که قسمتی از زندگی ام را تشکیل می دهند  .روزهای خوب دوستی من و محمد و دو سالی که چه زود گذشتند ، لحظاتی که چه زودمثل باد سپری شدندو جز آینه ها کسی ازگذرشان آگاه نشد . مدتهاست به کمد تکیه داده ام و ساکت نشسته ام .

-تاکسی ! .خوابگاه شهید دستغیب لطفا

- بیا بالا جوان  . دانشجویی ؟

-بله آقا

-معلومه ساعت ها زیر باران بودی ! دنبال چیزی می گردی ؟

-نه چیز خاصی نیست .آدمها گاهی وقت ها دنبال چیزهایی می گردند که پیدا نمی شوند . یا به راحتی پیدا نمی شوند . امروز روز خوبی بودبرای گشتن دنبال چیزی که فکر می کنم سالها پیش گمش کرده ام .

-پیدایش کردی ؟

-فکر نمی کنم به راحتی پیدا شود .اگر در جستجوی کسی باشی- شاید بعد از سال ها از پس یک حادثه پیدایش کنی ؛اما اگر خودت را گم بکنی تقریبا محال است !

- دنبال خودتان ؟ مگر گم شدید ؟

-مدت زمانی است  احساس می کنم خیلی ها گم شدند .خیلی چیزها .

- متوجه نمی شوم

- تا حالا به دخترهای فراری توجه کردید .

- آن ها که ...

-اما من اینطور فکر نمی کنم . آن ها به دنبال خودشان می گردند .یا پیدا می شوند یا برای همیشه گم می شوند . این کنکاش به زحمتش می ارزد که انسان انگ فراری بودن را بپذیرد . نمی گویم چیز خوبی است . اما هر کسی به شیوه خودش گم می شود . جوان هایی را می بینم که به خاطر مخالفت خانواده ها برای یک انتخاب شخصی که از ان منع می شوند به کجاها می رسند . دخترانی که در تعصب اجدادی قبیله ای می سوزند . معتادی که خواب خود را در دود تریاک جستجو می کند . فرزندی که هویت خود را در شناسنامه پدرش می یابد واگر شناسنامه ای درکار نباشد معلوم نیست باید ازکدام خیابان به کدام یتیم خانه دنبال سایه ای از خودش بگردد . زنی که  نان فرزندش را در هم خوابی مردان هوس باز تامین می کند . این ها گم شدن نیست . آه !همه این ها گم شدن است برادر .

- چه آه سوزناکی !

- ببخشید آقای راننده منظور بدی ندارم -اما شما هم این وقت شب دنبال چیزی می گردید .

-بله دقیقا .و اگر دنبال چیزی نمی گشتم تو هم لابد از سرما می مردی !

-مردن چیز خوبی است همانقدر که زندگی . خوب ممنون همین جا خوب است .پیاده می شوم .

-خداحافظ ان شاالله پیدایش بکنی !(لبخند)

-خدانگهدار اگر پیدایش کردم حتما خبرت می کنم.

-پس شماره پلاک ماشین را به خاطر بسپار.

- حتما حتما !

روزهایی که گذشتند . اتفاقاتی که از آن ها بی خبر بودم ، ضجری که محمد کشیده بود .و دردی که ظاهرا دوایی نداشت و اگر داشت نجابتی که همه چیز را ازمن مخفی کرده بود .خطوط کج و معوجم افکارم را سلام محمد پار ه کرد .

-محمد: جن دیدی احسان ؟ این چه وضعی است که برای خودت درست کرده ای ؟ اتفاقی افتاده ؟چیزی شده است؟

-احسان : خیس شده ای محمد جان . چایی آماده است .لباسهایت را عوض کن سرما می خوری .

- کمدم چرا به هم ریخته ؟

- حوله آن جاست . زنگ زدند جواب دادم .

-کار خوبی کردی .لابد اینبار نوبت خاله ام بوده که عقائدم را مثل یک کارآگاه بررسی کند .

محمد رضا تو را به خدا بگوتوی زندگی لعنتی تو چه اتفاقی دارد می افتد که همه  را به هم ریخته است ؟  . خودم را انداختم توی بغلش و تا توانستم التماسش کردم .گیج شده بود .

- تلفن را توجواب دادی ،آن وقت می خواهی من توضیح بدهم   ؟دوست دارم از شدت علاقه ای که بهت دارم بگیرمت زیر مشت و لگد تا بگویی داری چه غلطی می کنی  .شاید بتوانم قبل از وقوع حادثه ای تلخ کاری برایت انجام دهم .

 اما چه زمانی حادثه  رخ می دهد و قبل آن چگونه زمان وقوعش تشخیص داده می شود ؟ آتشفشان زمانی رخ می دهد که جنگلی را ویران کرده باشد وشکوفه های نازک درختان جنگلی چگونه می دانند پیش از مردن رنگ زندگی چگونه تغییر می کند  ؟یا سونامی چگونه جنایتش را به ساحل نشینان اعلام می کند اگر تمام مراکز هواشناسی دنیا از کار افتاده باشند ؟!

احسان، داری من را دیوانه می کنی بگو ببینم چی اتفاقی افتاده است .

- دختری زنگ زد، نمی شناختمش. تو را می خواست .

همین جمله کافی بود تا محمد را از پا دربیاورد . طرز زمین خوردن محمد من را به یاد قهرمان داستان هایی انداخت که تمام امیدهایشان در آخرین کات فیلم با یاسی شکننده می ریخت در ذهن مخاطب و صفحه سینما به ناگهان سیاه می شد  . نشستم  دستم را گذاشتم روی شانه اش و با بغضی سنگین و پر از سوال خیلی محتاطانه و آهسته گفتم : گفت پشتش کبود شده .گفت نجاتش بدهی .  نمی دانم این دو جمله ی کوتاه چه تاثیر شگرفی می توانست داشته باشد که یک جوان را به آستانه ی مرگ بکشاند . چهره زرد و خسته و خیس محمد شده بود کنتراست بی جان اتاق ساکت آن شب خوابگاه . باران می بارید و شهر در خوابی عمیق فرو رفته بود . آن شب تلخ ترین و بلندترین  شب دوستی من و محمد رقم خورد .

نمی خواهی داستان زندگیت را برایم بگویی  محمد جان ؟

- محمدرضا:برای اولین بار بی هویتی را در هواپیمای شیراز – تهران تجربه کردم .آن زمان که هواپیما اوج گرفت و فاصله ها زیاد شد .پایم از زمین کنده شد و غباری شدم معلق در هوای نامرعی آسمان . وقتی  اوج گرفتیم متوجه شدم هواپیما شی بی جانی است که در فضایی معلق جریان دارد و من درون یک شی بی جان نفس می کشم و زنده ام .   تمام آن لحظات را دقیقا به خاطر دارم .لحظاتی که زمین زیر پایم فرسنگ ها با من فاصله د اشت و آسمانی که متعلق به آن نبودم . من کجا هستم ؟ من چه کسی بودم ؟ آیا فشار جو در شخصیت من تاثیر خواهد گذاشت ؟.لحظاتی که احساس می کردم چهل تکه خواهم شد و هر پاره از بدنم جایی خواهد افتاد و هیچ کس مرا پیدا نخواهد کرد .آن شب، هواپیما سالم به زمین نشست چون هیچ نقصی نداشت ،اما من برای اولین بار با بی هویتی خودم آشنا شدم؛ که چه آسان انسان می تواند گم شود و چه قدر انسان های گم شده ای که نمی دانند چند سال از ناپدید شدنشان می گذرد!

-یعنی همه مشکل تو بحث هویت و چیستی توست ؟

-دیگر چه گفت ؟

- گفت تا آخرین لحظه می ماند . حتی به علی هم قسم خورد .

محمد- من به عشق با این تعاریفی که وجود دارد اعتقادی نداشته و ندارم اما عشق هر چه باشد ابتدایش اتفاق ساده ای خواهد بود که  از آن متولد میشود. جنینی که هیچ وقت به تکامل نمی رسد و هر بار با یک اتفاق کوچک به دنیا می آید. عشق چیز لطیفی است مثل ترک خوردن پوسته ی نازک یک تخم مرغ .

احسان- چطور ؟ عشق حتی می تواند مثل یک حباب هم باشد .

محمد- حباب به ناگهان می ترکد و عشق انفجار یک نگاه نیست و شایدم باشد. اما ترک خوردن پوسته ی نازک تخم مرغ، تدریجی است . درد از زیر پوسته شروع می شود، مثل درد زایمان، تا به سطح هوشیاری می رسد، تا به درد می رسد، تا به خون و زایش می رسد،  تا به اشک می رسد ، و شدتِ حادثه ی یک نگاه ، مثل فاصله ی سطح ِ هوشیاری تا بیداری است، آرام ترک بر میدارد و می شکند و عشق جان می گیرد. درست در لحظه ای که باید بمیرد متولد می شود . احسان ،عشقِ من از ترک خوردن پوسته ی نازکِ یک تخم مرغ ساده در پاییزی آغاز شدکه آغاز فصل پاییز من شد  . همیشه در آغازِیک عشق، از پسِ مرور سالها خاطره، یک رویا سرک می کشد. اما برای من آن روز، رویایی در کار نبود .یک اتفاق ساده بود .

 چشمانش جایی ثابت می ماند .مدتی چیزی نمی گوید .می دانم در دنیای متلاطم خاطرات دنبال چیزی می گردد .پس از مدتی کوتاه بدون اینکه چشم از کف اتاق بردارد ادامه می دهد : "دختری در یک صبح دل انگیزپاییزی برای خرید چند تخم مرغ به مغازه ی همسایه می رود .جوانی دیگر زنگ ساعت شماته دارش چند دقیقه ای دیر تر  آمدن صبح را خبر می دهد .چند دقیقه دیرتر یعنی ساعتی تاخیر،یعنی غرولند مدیرکار، یعنی کسر حقوق و بدتر از همه و شکننده تراین  که  حرف های مفت زیادی را باید بشنود و بگذارد کنج دلش و دم برنیاورد  . با عجله لباس ش را می پوشد .چون فرصتی برای صرف صبحانه ندارد باید با عجله   از مغازه همسایه یک عدد بیسکویت  بگیرد .او عادت دارد وقتی دیر از خواب بلند می شود یک عدد بیسکویت  را به جای صبحانه بخورد  . درست در لحظه ای که دختر می خواهد از مغازه بیرون بیاید جوان باعجله وارد می شود . او که متوجه حضور کسی  نشده برمی گردد تا درب  شیشه ای مغازه را ببندد گوشه کیفش می خورد به کیسه ی پلاستیکی تخم مرغ های دختر و یکی از تخم مرغ ها می شکند . جوان با خجالت  و با دستپاچگی عذر خواهی می کند .ولحظه ای کوتاه در نگاه خیره و مبهوت دختری با چشمان درشت و سبزه گون گم می شود و از سر دستپاچگی دوباره می گوید ببخشیدخانم .دختر با خنده ای ملیح می گوید خواهش می کنمآقا و مغازه را ترک می کند ." تمام آن روز من به تخم مرغ شکسته ای فکر می کردم که باعث شد از خجالت سرخ بشوم و در مقابل دختری که نمی شناختم دست و پایم را گم بکنم .

خب بعدش چه شد؟ آشنا شدید ؟

-فردای آن روز دوباره دیدمش سلام کردم خواستم بگویم از بابت اشتباه دیروز متاسفم اما همه ی این اتفاقات درفاصله ی کوتاه تر از چند لحظه سریع گذشتند .یک هفته بعد نامه ای بدون نام و نشانی به دستم رسید .بازش کردم .نویسنده ی نامعلومی نوشته بود: "اگر قرار باشد هر روز یکی از تخم مرغ های من را بشکنی ناچار باید همیشه یک تخم مرغ بیشتر بخرم ."

آیا همه ی درد محمد رضا فقط یک عشق ساده بود ؟

-محمدرضا :هنجارها و هنجار شکنی ها ،تعصبات سخت قومی ، محدوده افراطی اعتقادات خانوادگی چیزهایی بودند که به ناگهان پیچیدند در زندگی عاشقانه ی من و "نجلا ". از اولین نامه نجلا که بدون نام نوشته شده بود و بعدها به اعتراف خودش یک شوخی کوچک نام گرفت یک سال می گذشت .دراین مدت عشق او روز به روز نسبت به من بیشتر و بیشترمی شد و این ابتدای ترس من از یک عشق لجام گسیخته و بکری بود که به آن وابسته شدم بودم .عشق من هم کمتر از نجلا نبود اما گاهی وقت ها سعی می کردم دید او را نسبت به این واقعه منطقی تر بکنم ولی عشق منطق نمی شناسد .

محمد بلند می شود و از پشت قاب عکس، پاکت هایی را بیرون می آورد که به طور ماهرانه ای جاسازی شده اند و از کمد، سیگارش را بر می دارد و روشن می کند. حالت انگشتانش دهانه آتشفشان خاموشی است با  دودی سفید و بوی تند نیکوتین که خط افق نگاهش را در می نوردد و سپس در فضای اتاق پخش می شود - نگاه مایوسانه "حسین پناهی را ورق می زند و بر چهره ی نحیف "ونسان ونگوگ" می نشیند .

اتفاقات و حوادث تلخ، زمانی خود را نشان دادند که نجلا به خانواده ی خود خبر داد یک جوان شیعه قرار است به خواستگاری ش برود . همزمان هر دوی ما متهم شدیم به خودفروشی  مذهبی .گناه ما این بود که هر دوی ما بدون اختیار پدر و مادر خود را انتخاب کرده بودیم و به دنیا آمدنمان همزمان شده بود با تولد اعتقاداتی که می باید داشته باشیم . مطمئنم اگر جای پدر و مادرهایمان عوض می شد به همان شدت در مقابل این عشق ِپاک می ایستادند . احسان جان وقتی در قرآن از خدا حرف به میان می آید حرف از خدای مذاهب نیست حرف ِ یک خداست .و وقتی از قبله و قیامت بحث می شود و از انسان سخن گفته می شود بین انسان ها از جهت انسان بودنشان تمایزی قایل نشده است .قبله و قیامت هم واحد است .اگر چه در اعتقادات مذهبی من و نجلا کاملا محترمانه برخورد می کردیم اما این حرف ها ذهن به شدت افراطی دو خانواده را تحت تاثیر قرار نمی داد . شاید اگر همان روزهای اول من موضوع را می دانستم درگیر این عشق نمی شدم .اما اکنون تنها بحث ِعشق نبود ، بالاتر از آن بحث انسانیت ، اخلاق ، تعهد و جوان مردی است که معتقدم هر یک از این ها  واقعیتی است که ورای این عشق زندگی مرا تحت تاثیر قرار داده است . هنجار گریزی نجلا عشق ش به یک جوان شیعی بود و هنجار شکنی من دوست داشتن و تعهدم در مقابل یک دختر سنی مذهب .اکنون بیش از آن چه باید جوابگوی سوالات خانواده ام باشم باید جوابگوی تعهدی باشم که از پس این عشق ایجاد شده است .نجلا حاضر بود با هر شرایطی و با هر گرایشی با من زندگی کند . به اعتقادات من به شدت احترام قایل بود و حتی علاقه مند شده بود و شاید این خطری بود که زندگیش را تهدید می کرد .

شهر همچنان در سکوتی عمیق فرو رفته است.باران همچنان می بارد و پنجره ها همچنان می خوانند .

محمد رضا سکوت را می شکند: و سقوط احساسات جریحه دارِ یک عشق ِ نافرجام .

 در تاریکی خوابگاه، برق اشک ها از بلندای چشمان غم دیده اش سقوط می کند  وتکرار می کنم : سقوط احساسات جریحه دارِ یک عشق نافرجام . به یاد روزی می افتم که در صحن رضوی گریه های پاک محمد من را به گریه انداخته بود  : "مولی جان دارم له می شوم ... " آه دوست خوبم محمد رضا ،کاش می توانستم برایت کاری بکنم . اشک های من گم می شود در رقص شب بارانی و اشک های سنگین محمد .

احسان جان : محمد رضای روزهای نخست مرد .جوان شادابی که اکنون  به یک تکه استخوان بی روح تبدیل شده است و هیچ جوابی برای سوالاتش نداردفقط یک سایه است .من گم شده ام برادر !

دستان من در دستان نحیف محمدرضا تا اذان صبح شاهد حرف های ناشنیده ای بود که جواب سوالاتم را در برداشت .و فردای آن شب ، روز جمعه ای بود که محمد رضا برای همیشه گم شد .ان روز ، روز غریبی بود ،جمعه ای که محمد می بایست ندبه می خواند .چقدر دلم برای صدای زیبایش تنگ شده بود .

-بازپرس: شما دوست صمیمی محمد رضا بودید ،خانواده اش پی گیر قضایا هستند ؛پای شما خاه نا خاه در این پرونده بازشده است .آیا این ها همه ی حرف هایی بود که باید می زدید ؟

بله جناب بازپرس، این ها همه ی اطلاعاتی بود که من از دوستم داشتم و این نامه ها  .

من پس از ساعت ها بازجوییِ ِ پلیس از اتاق بازپرسی بیرون آمدم .در راهرو خانواده ی محمد را دیدم و نگاه مادر محمد که پر از "حسرت" بود . اقدام به خودکشی نجلا و ترس محمد رضا از آینده شوم کسی که دوستش داشت او را در بن بست روحی روانی شدیدی قرار داد .اگر با نجلا می ماند شکنجه های روحی و جسمی نجلایش را از پا در می آورد و اگر می رفت شاید کمی وضع فرق می کرد و پس ازگذر سال ها، فراموشی پرده بر عشق نجلامی کشید و محمدرضایش را از یاد می برد. با این کار معشوقه اش به زندگی بر می گشت . مهم نبود خودش نابود شودیا چگونه زندگی کند . مهم زندگی نجلای عزیزش بود که تا اخر پایبند ماند .و شاید با این کار هویتش را باز پس گرفته بود و خود را ژیدا کرده بود .

-نورا : و بعد از آن هیچ وقت خبری از محمد رضا نشد ؟

- احسان :نه دخترم .

- نورا : کاش محمد رضا امروز اینجا بود .توی این پارک جنگلی .روی این نیمکت، کنار تو .ببین پدر، پاییز چه رنگ زیبایی به درختان جنگل زده است .

- بله دخترم . چه سال هایی که گذشتند و چه روزهایی که خواهند گذشت !

 جوان آکاردئون نواز کناری ایستاده است و با صدایی  حزین می خواند : " عجب آشفته بازاری است دنیا "

 برگ های زردی که زیرپای عابران می شکنند و له می شوند .

« نجلای  عزیزم سلام –این اولین باری است که پسوند نام مقدست را با واژه ی زیبای" عزیز" مزین می کنم و این هم به خاطر گلایه هایی است که از سنگدلی من داشته ای که چرا از کلمات عاطفی استفاده نمی کنم و بالعکس همیشه مرا متهم به فلسفه ای می کنی که از آن هیچ سر در نمی آوری . نجلای خوبم .من سنگدل نیستم و بر خلاف چهره ی مردانه ای که خودت همیشه دوستش داری بسیار منعطف و عاطفی هستم اما واقعیت این است که از مسئولیت سنگین و شکننده ی این کلمات می ترسم .  اینبار را هر چه باداباد .مسئولیت این دل پاییز زده و عواقب بهاری، که طاقتِ پاییزی دگرباره ندارد با خودت .اگر چه دلم راضی نمی شود که همه مسئولیتش را متوجه قلب مهربانت بکنم و نمی توانم در جایی که خودم حضور دارم باری را بردوشت بگذارم که از توانت خارج باشد ناچار به تذکری اکتفا می کنم و همه بار این عشق را خود به تنهایی متحمل می شوم  ... »

                                                          قربان شانه هایت :محمد رضا

 

پایان

[ چهارشنبه 1390/11/26 ] [ 10:50 بعد از ظهر ] [ عباس عادل زاده ]

داستان: از عباس عادل زاده

اسامی شخصیت ها کاملا اتفاقی انتخاب شده . این داستانو امروز نوشتم هنوز ویرایش نشده لذا به خاطر مشکلات انشایی معذرت می خوام .

هر دومون دانشجوبودیم . در واقع با هم قبول شده بودیم و هر دومون دانشگاه شیراز . روز ثبت نام معمولا هر کسی فقط خودشومی بینه که کاراشو زود تموم کنه برگرده خونش. اون روز من اصلا حواسم به بقیه دانشجوها نبود اما دوس داشتم جدای از حس ناسیونالیستی که البته توی جنوبی ها خیلی قویه، دانشجوهای جنوبی هم باشن تا بتونیم تو سرمای شیراز یه اتاق بچه های جنوب داشته باشیم . خب خوبیش این بود که زبومون ، لهجه مون ، و خیلی چیزای دیگه مون مث هم بود . حقیقتش من نمی تونستم سرد و بی ر وح باشم واسه همین، هم اتاقی با حداقل یه بچه جنوبی می تونست کلی از وقتمو واسه انتخاب یه دوست خوب و کسی که ارزش دوستیو داشته باشه رو صرفه جویی بکنم . روز اول قصدم این بود وقتی وارد کلاس میشم قبل از سلام با بچه ها یی که  از سر کنجکاوی چهره های پیش فرضشون هی جلو چشمم رد میشن اسمم رو بنویسم روی وایت برد کلاس . موج های خلیج ، رد پای بچه های ساحل ، غروب غم انگیز بندر ، مردای زحمتکش گرگور باف اسکله ، زنهای نون سنتی فروش بازارچه قدیمی و مهمتر از همه برخورد گرم آدمای جنوب که وقتی به هم می رسن انگار دو تا " کاکا"1 بعد از سالها همدیگه رو می بینن؛ فکرایی بود که توی خط واحد در تضادی شاعرانه پیچید در غزلیات عرفانی حافظ شیراز و عطر ناب ریاحین گلستان سعدی . موج های خلیج همپای سروهای بلند از کنار اتوبوس رد می شدن و من همچنان به اولین روز حضور در دانشگاه فکر می کردم . بچه ها پیش دستی کرده بودند. من نفر هشتم بودم . در یک لحظه هفت اسم قبلی درذهنم مرور شدن . تهران ، اصفهان ، شیراز ، بندرعباس ... اما یه اسم، نشانی نداشت . محمدرضا امیر احمدی !؟ از سر شیطنت یه علامت سوال گذاشتم جلو اسم محمد رضا ؟ و نوشتم .8: احسان دشتی مقدم - خط فاصله – بندر بوشهر  . نگاه های دوست داشتنی و خنده های ملیح بچه ها منو همراهی کرد تا با وسواس جای نشستنمو انتخاب کنم . موقع برگشتنم یه خنده بیشتر از همه لبخندها نظرمو جلب کرد . دقیقا مث کنتراست یه تابلو که با یه لبخند کامل میشه . پسری با چهره ای سبزه ، موهای مشکی و دوست داشتنی . همین کنجکاوی باعث شد جامو تغییر بدم و برم کنارش بشینم .

-سلام ، احسان هستم از بوشهر

- منم محمد رضا

- از کجا ؟

- جنوب

و خنده ای که از لبان محمد پاک نمی شد

پازل بازی می کنی محمد ؟

- چرا ؟

-اینکه جلو اسموتو چیزی ننوشتی ؟

- خب مهم نیستش

-درسته ، مهم نیست اما وقتی بقیه بچه ها نوشتن تو هم می نوشتی دیگه !

خب حق با محمد رضا بود. فکر کردم خیلی بی کلاسیه روز اول ... عذر خواهی کردمو چیزی نگفتم

بعد از چند لحظه نگاهی کرد و گفت :

- منم بوشهرم

لحظه ای سکوت

- جدی میگی ؟خود بوشهر ؟

- نه احسان جان ما دو ساعتی بوشهریم

- خوشوقتم از آشنایی تون آقای ؟

-امیر احمدی

- آهان بله خوشوقتم آقای امیر احمدی  

- منم خوشوقتم احسان جان

گرمای دستاش بوی جنوب داشت گرم و مردونه .

یادمه ردیف اول دخترخانوما نشسته بودن  دختری لباشو غنچه ای کرد و با افاده و ظرافتی خاص گفتش : " بچه ها فکر نکنم امروز کسی غیر از ما بیادش استادا که دیگه معلوم " . نگاهی زیر چشمی به محمد و دو لبخند و یه افاده ی بی مورد .پچ و پچی بین بچه ها بلند شد . آخه روزای اول دانشگاه همیشه همینطوره ولی تا اونروز فکر کنم 21 روز گذشته بود و هنوز خبری از تشکیل کلاسا نشده بود .

فردای اون روز باید دنبال جایی می گشتیم تا دانشگاه تکلیف جا و خوابگاه مون رو روشن کنه واسه همین چند روزی رو در مسافرخونه دشتی گذروندیم . بعد از یه هفته دانشگاه اتاقی بهمون داد:میدان ارم خوابگاه شهید دستغیب اتاق شماره 628 که ظرفیت سه نفررو داشت . من و محمد و دانشجویی از تبریز به نام رضا قرقانی که اونم بچه خوبی بود . (یادش به خیر)

ماهها دوستی من و محمد گذشت . شده بودیم مث دو داداش که از ریز و پیز هم خبر داشتیم . گاهی که یه نفرمون نبودیم و از خونه زنگ می زدن چه از خونه محمد یا خونه ما، تلفن رو جواب می دادیم . کاملا شده بودیم محرم راز همدیگه و جدای همه ناموس همدیگه . چون از خونه اگه زنگ می زدن و محمد نبودش اون ور خط منو می خواستن. واسه همین واقعا شده بودیم داداش .

محمد بچه مذهبی ای بود . بچه آرومی که کاری به کار کسی نداشت و بیشتر با اعتقادات شخصی خودش و در محدوه همون اعتقادات زندگی می کرد .گاهی اوقات کتاب های دینی رو می خوند . مثل اصول کافی . گاهی کتب فلسفی رو مطالعه می کرد و کتب تخصصی هردومون که ادبیات بود .و گاهی هم اصول عقاید سنی و شیعه رو تطبیق می داد  . شب نبود که با هم جدل های فلسفی نداشته باشیم . من علاقه شدیدی به فضیلت کانت پیدا کرده بودم و نظریات آنارشیستی و اگزیستانسیالیسم و فلسفه غرب رو می خوندم و محمد رضا فلسفه اسلامی رو . از نظر رابطه گرم و دوست داشتنی. اما یه چیزی توی محمد بود که برای من شده بود یه علامت سوال بزرگ ! یه افسردگی که روز به روز بیشتر و بیشتر خوردش می کرد . له شده بود . چندین بار بهش گفته بودم محمدرضا ، احساسم بهم دروغ نمیگه تو داری له میشی . بابا من داداشتم . اگه راس راسی از یه مادر و پدر نیستیم اما میدونی چقد دوستت دارم میدونی چقد خاطرتو می خوام . چندین بار گفته بود بی خیال و اون شب هم باز تکرارش کرد بی خیال آقای آنارشیست . چیزی نیست احسان آخه می خوای چی بگم . مثلا می خوای بگم بابام مامانمو طلاق داده نه به خدا . می خوای بگم خواهرم بیوه شده . و از این ..... شعرا . وای این واژه رو اولین بار از محمد می شنیدم . بلند خندیدم . چی گفتی ؟ چی گفتی محمد ؟ خب حالا باید بری غسل ارتماسی کن تا دهنت آبکش بشه . آره تو مسخره کن ! مگه تو نگفتی آنارشیست ؟ خب احسان من چیزیم نیست . هیچ بلایی هم سر خانوادم نیومده . اما مطمئن بودم یه بلایی سر خودش اومده ! صبح جمعه ها دعای ندبه محمد منو بیدار می کرد . بلند می شدم چایی می ذاشتم . شده بود شیخ بی عمامه و ریش خوابگاه چون ریششو ته اصلاح می کرد اما به عقیده من و محمد دین به این چیزا نبود . من نمازمو عادی می خوندم پایبند هم بودم اما محمد چیز دیگه ای بود . یه سال که با هم رفته بودیم مشهد یادمه از تو خیابون که متصل می شد به صحن رضوی کفشاشو کند و گفتش( با خنده ) آقای کانت اینجا قبله عشقه کفشاتو بکن . می دونستم به شوخی اینو میگه چون میدونست منم اعتقادم اونجورا نیست که ندونم اینجا کجاست . اون روز توی صحن نشست و زار گریه کرد . شده بود مث یه بچه صاف و صادق و دوس داشتنی . به عقیده محمد عشق از راه دورش خوبه لذا اگه روزی صدبارم میومد بازم  تو صحن می نشست . اون روز از حرف هاش که با هق و هق می ریخت بیرون یه چیزی شنیدم . " دارم خورد می شم آقا دارم له میشم آقا  این از بی ادبیه منه اگه فکر کنی واسه حاجتم اومدم نه به خدا واسه حاجت فقط و فقط نیست که اگه اینطور باشه زندگی من از اول تا آخرش تباه شده فقط واسه درد دل اومدم اگه اگه کنارم باشی و زد زیر گریه " منم به گریه افتاده بودم (البته گریه من بیشتر جنبه روانشناسانه داشت به قولی جوگیرانه ). آخه چشه ؟ چی شده ؟ چرا اینطور ... امتحانات ترم تموم شده بود سال دومی بودش که محمد کنارم بود اما تا اون روز نمی دونستم چه اتفاقی براش افتاده . مطمئن بودم اگه می دونست از دستم کاری بر میاد بهم می گفت .چون به منطق و عقل  خیلی بها می داد . اما گاهی وقتا مسائلی هست که منطق حلش نمی کنه . به هر حال ... تو همین فکرا بودم که تلفن خوابگاه  صداش بلند شد گوشی رو برداشتم . بله بفرمایید . " تو رو خدا تو رو به قرآن تو رو به همون علی که دوسش داری محمد " صدا قطع شد و محمد چند بار تو گریه های یه دختر گم شد و ... وای خدای من دس و پام قرار نداشت دیگه دلم داشت می افتاد زیر پام دوباره صدا پس از مدتی وصل شد "محمد رضا تو رو به خدا من دارم می میرم پشتم کبود شده دیشب بابام منو گرفت زیر لگد. باهات می مونم تا آخرین قطره خونم پات می شینم بذا بابام منو بکشه اما دس از تو بر نمی دارم ".ببخشید خا... اشت...... اصلا اجازه نداد من حرف بزنم  "شمارتو از خونتون گرفتم می دونی که من عادت ندارم این موقع شب زنگ بزنم اصلا نمی خواستم مزاحمت بشم و هیچ وقتم تا حالا  زنگ نزدم " اصلا اجازه نداد من حرفی بزنم فقط مث دیوونه ها داشتم گوش می دادم . " اگه قراره بمیرم بذا اینطور بمیرم " و صدا قطع شد . وای خدا خدای من . محمد رضا ، دیوونه شده بودم . دیگه به خودم اجازه دادم کمدشو باز کنم. داشتمدیوونه می شدم .آخه بی شعو... این احمق داره چیکار می کنه ! باید می گشتم تو کمدش تا شاید جواب این گریه ها رو پیدا کنم . این دختر کی بود ؟ چی می گفت ؟ چیکار با محمد داشت ؟ از کجا می شناسدش ؟ یه لحظه چیزی به ذهنم رسید کمد رو به هم ریخته ول کردم و دویدم به سمت اپراتور . تلفن چی انگار جن دیده بود با هراس و اضطراب گفتم دختری که زنگ زد اتاق من کی بود ؟ نگاهی به ریخت و قیافه در هم من انداخت :چه می دونم آقا ! دیوونه شدی ؟ بعد فکر کردم جن زدگی تلفن چی هم چندان بی ربط با دمپایی لنگه به لنگه من نبوده .ببخشـ  ببخشید آقا کدشو بده ببینم کجاس ؟ کدشو بده .نمیشه آقا .ببین آقای محترم من محمد رضا امیر احمدی هستم باید بدونم این مزاحم کی بوده ! وقتی کد رو گرفتم دیوونه تر شدم . بوشهر بود ! وای خدا واسه خواهر محمد اتفاقی افتاده ؟ اونا که ... اما نه صدای خواهرشو می شناختم نه این طور حرف زدن نمی تونه خواهرش باشه. با صدای شلق و شلوق بد فرم دمپایی که فضای خوابگاه رو پر کرده بود دویدم تا اتاق  شاید ردپای صدا رو توی کمد پیدا کنم . صدای برگ کتاب ها و نفس نفسای من شده بود عین جیر جیرکای بی وقت خوابگاه که راه میرن رو اعصاب ...کتابا رو ورق زدم تکوندمشون اما چیزی پیدا نکردم . درست وقتی که می خواستم کمد رو ببندم چیزی رو دیدم که خشکم زد تکیه دادم به کمد و مث دیوونه ها زل زدم به عکس محمد که تکیه زده بود به نیمکت پارک قاب شده و  زل زده بود تو چشمای پر از سوال من.

ادامه دارد

------------------------------------------------------------------------------------------- 

۱-کاکا: داداش

ادامه دارد ... 

 

[ جمعه 1390/11/07 ] [ 12:1 بعد از ظهر ] [ عباس عادل زاده ]

سلام دوستان عزیزم کامنت ها فعلا به روز رسانی نمی شوند . با پوزش

 

منتقد : ای.او.اسکات - نیویورک تایمز

اشاره: فیلم آرتیست ساخته تحسین برانگیز اخیر مایکل هازاناویشیوس به تازگی نامزد جایزه گلدن گلوب در بخش بهترین فیلم موزیکال شده است. این فیلم که در سبک فیلم های سیاه و سفید و صامت قدیمی ساخته شده است تا به حال از سوی بسیاری از منتقدان بزرگ در فهرست برترین فیلم های سال 2011 قرار گرفته است.

خلاصه داستان: اواخر دهه 20 میلادی در هالیوود است و جرج والنتین خوش تیپ یک بت در دنیای فیلم صامت به حساب می آید. والنتین در طول اولین نمایش فیلم آخرش با پپی میلر بازیگر نه چندان مطرح ،اما بلند پرواز ملاقات می کند. هر دو جذب هم می شوند و پپی موفق می شود یک نقش کوتاه رقص را در فیلم بعدی والنتین به دست آورد.
همان طور که داستان عاشقانه این دو جلو می رود، تهیه کننده والنتین مجبور است در گروه فیلمبرداری با بازیگر آماتوری سر و کله بزند که همیشه حواسش پرت است. پپی در شغل خود شروع به پرواز می کند و والنتین از این میترسد که سبک جدیدی که وارد دنیای سینما شده است یعنی فیلم های صوتی، او و حرفه اش را از بین ببرند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/artist/hcfghfh.jpgنقد فیلم: آیا گذشته ها را به یاد می آورید وقتی که فیلم ها، با شکوه، جادویی و ساکت بودند؟ من هم یادم نمی آید! اما گذر عصر خاموش، رسیدنش به خاطره و بعد از آن افسانه همان چیزی است که هنر سینماتیک و خیره کننده مایکل هازاناویشیوس یعنی فیلم «آرتیست» نشان می دهد.

این کار در زمینه سینما نیست اما جلوه ای است بخشنده، متاثر کننده و کمی احمقانه از یک عشق سینمایی لجام گسیخته. اگر چه که نقش اول فیلم در عزای ورود صدا به سوگ می نشیند، اما «آرتیست» خودش بیشتر به حدود و قدرت مدیومی علاقه دارد که بتواند در آن بدرخشد، ضعیف شود و رنج را تحمل کند با چنان زیبایی و ظرافتی که واقعاً هم نیازی نداشته باشد چیزی را به زبان بیاورد.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/artist/dgshjhdjdfh.jpgدقیقش این طور می شود که فیلم آقای هازاناویشیوس یک فیلم صامت به حساب نمی آید. موزیک هایی در لحظات استراتژیک و در طول فیلم پخش می شود که به طور لذت بخشی هیجان آور و به طور خشنی غیر منطقی است. تمامی فیلم بر محور نادیده انگاری قوانینی که بر زمان، فضا و صدا حکمرانی می کنند، می چرخد که شاید بیشتر یادآور روح سینمای ابتدایی فرانسوی باشد تا هالیوود قدیمی؛ یعنی جایی که تصاویر متحرک برای اولین بار به فیلم تبدیل شدند.

در آن روزها روی آن تپه ها به جای عبارت «هالیوود» نوشته بود: «سرزمین هالیوود». و پرده های سینما توسط دلقک های مضحک، قهرمانان زن بی رنگ و لعاب و عشاق بی پروا تسخیر شده بود. جرج والنتین (با بازی ژان دوژاردین ستاره مشهور یک سریال فرانسوی به کارگردانی خود هازاناویشیوس) بدون شک در همین دسته بندی آخر جای می گیرد. جرج با موهای براق، دندان های درخشان و سبیل باریکش به ذات خود یک ستاره سینماست. مردم او را ستایش می کنند؛ یک خودشیفته بی خیال که دائم در حال رفت و آمد بین استودیو، مراسم فرش قرمز و عمارت بزرگش در بورلی هیلز است که در آن با همسر نه چندان مورد قبولش (با بازی پنلوپه آن میلر) ایمن در پناه غرور و افتخارات همیشگی اش زندگی می کند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/artist/xgfjvh.jpgحتی بینندگان کاملاً مبرا از تاریخ فیلم و سینما و حتی طرفداران جوان فیلم های عظیم با هزینه های هنگفت میتوانند اتفاق در شرف وقوع را پیش بینی کنند. غرور جرج ابتدا به یک شیفتگی عجیب، خام و شیرین نسبت به یک بازیگر بلندپرواز به نام پپی میلر (با بازی برنیس بژو) تبدیل می شود بعد هم که با خودداری خیره سرانه جرج در پذیرفتن تغییرات زمان در سراشیبی سقوط و نابودی قرار می گیرد. همسرش او را ترک می کند و بعد رئیس استودیو (با بازی جان گودمن) او را به کناری می گذارد. جرج همراه سگش و راننده وفادار خود (با بازی جیمز کرامول) زندگی می کند و کم کم یک کسوف زندگی اش را در بر می گیرد. اما حتی وقتی مورد رنج و عذاب های بسیار قرار می گیرد باز هم از باز کردن زبان برای صحبت سر باز می زند.

چگونگی سربرآوردن فیلم های ناطق تقریباً همیشه در سینما از دیدگاه صدا روایت شده است چرا که به سختی می توانست طور دیگری باشد. «آواز در باران» با آن موسیقی زنده و رنگ های روشن، چندان شکوه سینمای صامت گذشته را یادآوری نمی کند و بیشتر سعی در محو کردن خاطره آن نوع از سینما را دارد؛ درست به اندازه فیلم «بلوار غروب» که دری از دنیای ارواح و سایه ها به روی باقی مانده های خدایان در حال نابودی هالیوود گشود. «آرتیست» که به اندازه هر فیلم موزیکالی به طرز جسورانه ای سرگرم کننده است با توجه به حس اندوه و سوگواری خود نسبت به فیلم های منتخبش از سینمای نوستالژیک قدیمی سنجیده می شود. ذره ای از موسیقی این فیلم از موسیقی برنارد هرمان در فیلم «سرگیجه» گرفته شده و طرحی داستانی دارد که در ماهیت، آرتیست را به جدید ترین (و از یک نظر اولین اما قطعاً نه آخرین) بازسازی از «یک ستاره به دنیا آمد» تبدیل می کند.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/artist/gfjgdgffgzd.jpgهمه این ها نشان از یک چیز دارد و آن هم این که «آرتیست» ضیافتی برای عاشقان و معتادان سینمای قدیم خواهد بود. قطعاً همین گونه است. مهارت آقای هازاناویشیوس در کپی کردن بعضی از جلوه های تصویری سینمای اولیه واقعاً تاثیر گذار است. اما او فریبندگی و غریب افتادگی فیلم های صامت را بدون آن که تمامی قدرت این نوع فیلم ها را تسخیر کند، به نمایش می گذارد. فیلم او بیشتر از آن که یک بازتولید وفادارانه باشد، یک نسخه امروزی شده خوش طعم از آن نوع سینماست.

با این وجود هنوز هم این فیلم یک سیاحت هیجان آور و روان به حساب می آید. اگر «آرتیست» با استفاده از حقه های تبلیغی و بنا به شرایط، فریبندگی بیش از حدی را به نمایش می گذارد باید دانست که با وجود این ها هنوز هم عمق و استحکام جاذبه هنری را که در دستان خود گرفته است، درک می کند.

آقای هازاناویشیوس هم مثل مارتین اسکورسیزی در فیلم «هوگو» (که آن هم یک سفر مدرن به رویای گذشته سینماست) می داند که لذت مخاطب به یکباره و با نمایش پیچیدگی های هنری در قالب تاثیرات ساده و مستقیم بالا می رود.

http://www.naghdefarsi.com/images/stories/rooz/naghd/artist/dghg.jpgآقای هازاناویشیوس این کار را نه فقط به وسیله یک جاه طلبی نمایشی بلکه با نوعی فروتنی فریبنده و بالاتر از همه این ها توسط ارائه ی ابتکاری و تاثیرگذار خود از چیزی به نام سرگرمی به انجام رسانده است. تکنیک های فیلم موثر و متنوع هستند با این حال متقاعد کننده ترین جلوه های ویژه این فیلم، آقای دوژاردین و خانم بژو هستند که از لحاظ فیزیکی روی صحنه چنان بازی مطبوعی را به نمایش می گذارند که دوربین نمی تواند در برابرشان مقاومت کند.

دوژاردین دارای نوعی سرسختی ورزشکارانه است که کاملاً با زیبایی پر افسون و ظرافت بژو ترکیب خوبی را می سازد. و قرار گرفتن این دو در کنار هم یادآور ستارگان باستانی دنیای سینما است. ستارگانی که امروز مورد ستایش همین بازیگرانند.
آن ها به زیبایی می رقصند و همچنین احساسات خود را با آمیختن ناتورالیسم و بزرگ نمایی ملودراماتیک به تصویر می کشند. در سایه قدرت بیانگری و مهارت این بازیگران، «آرتیست» خیلی بیشتر از یک تقلید ادبی هوشمندانه از سرگرمی های قدیمی است. شاید کمتر از یک فیلم بزرگ باشد اما یادآورنده غیر قابل انکاری از همه چیزهایی است که می توانند یک فیلم را بزرگ کنند.

منبع: سایت نقد فارسی

[ چهارشنبه 1390/10/28 ] [ 10:14 قبل از ظهر ] [ عباس عادل زاده ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

...
امکانات وب
بک لینک طراحی سایت